نالانی

لغت نامه دهخدا

نالانی. ( حامص ) نالان شدن. نالان بودن. بیماری. علت. مرض. درد. رنجوری. مریضی. داء. ناخوشی: ما را با خودبرد و آن نواحی ضبط کرد و به ما سپرد و بازگشت به سبب نالانی و نزدیک آمدن اجل. ( تاریخ بیهقی ). پدر خداوند امروز از ضعف و نالانی چنین است که پوشیده نیست. ( تاریخ بیهقی ص 131 ). امیر گفت: مرا امسال که... آن نالانی افتاد پس از حادثه آب. ( تاریخ بیهقی ص 540 ).
نالانی تو تا خبر آمد به نزد ما
بر ما عیان نمود همه خویشتن اجل.سوزنی.آن نه نوش است که گویند پس از تلخی می
صحت اوست پس از تلخی نالانی نوش.سوزنی.جان ترا خدای عطا داد بازما
بر تو اثر نماند ز نالانی و علل.سوزنی.|| حالت و صفت نالان. رجوع به نالان شود.

فرهنگ معین

(اِمص. ) بیماری، ناخوشی.

فرهنگ فارسی

۱ - نالان شدن نالیدن. ۲ - بیماری ناخوشی: [ پدرخداوندامروزازضعف ونالانی چنین است که پوشیده نیست ]

جمله سازی با نالانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آنقدرها نبود بانگ جرس سینه خراش پی این قافله گویا دل نالانی هست

💡 نالانی تو تا خبر آمد بنزد تو بر ما عیان نمود همی خویشتن اجل

💡 آن نه نوش است که گویند پس از تلخی می صحت اوست پس از تلخی نالانی نوش

💡 جان ترا خطای عطا داد باز تا بر تو اثر نماند ز نالانی و علل

💡 دل نالانی از اسباب امکان کرده‌ام حاصل هوس گو کاروانها جمع ‌کن من یک جرس دارم

💡 چو زیر و بم بدان عاشق بنالانی و گریانی که تسکین غم از عشق و نوای از زیر و بم سازد

ملکا یعنی چه؟
ملکا یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز