ناق
متضادها
ناخالص، مخلوط
لغت نامه دهخدا
ناق. ( ع اِ ) شکاف مانندی در بن گوشت بر انگشت و بن گوشت پاره زیر انگشت خنصر و مقدم، رش دست و بند پنجه و هرجای که به صورت شکاف ماند چون شکم آرنج و بن دمغزه. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). چین و شکاف مانندی که در کف دست و در مابین انگشت نر در مقدم رش دست وبند پنجه می باشد. و هرجائی از بدن که شبیه آن باشد مانند شکم آرنج و بن دمغزه. ( ناظم الاطباء ). شبه مشق بین ضرة الابهام و اصل ألیة الخنصر فی مستقبل بطن الساعد بلزق الراحة و کذلک کل موضع مثله فی بطن المرفق و فی اصل العصعص. ج، نیوق. ( اقرب الموارد ) ( معجم متن اللغة ). || ج ِ ناقه، آبله که بر دست برآید. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). بثره و خراشی که در دست برآید. ( ناظم الاطباء ). بثر او شبه بثر یخرج بالید. ( اقرب الموارد ) ( از معجم متن اللغة ). ج ِ ناقة. رجوع به ناقه شود. || رخنه ای که در مؤخر سم اسب بود. ( اقرب الموارد ) ( معجم متن اللغة ). ج، نیوق.
فرهنگ معین
(اِ. ) (عا. ) منتهی درجه.، تا ~ (ق. ) تا آخرین درجه.
فرهنگ فارسی
( اسم ) منتهی درجه.یا تاناق. تا آخرین درجه [ یار و چاقو را تا ناقش توی تن مرد که فرو کرد ]
ویکی واژه
(عا.)
منتهی درجه.؛ تا ~
تا آخرین درجه.
جمله سازی با ناق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو هردو چشم گشودند بعد از آن احوال ز لوح و ناقه و ناقه نشین نبود نشان
💡 بد نباشد سخن من که تو نیکش گویی زر که ناقد بپسندد سره باشد منقود
💡 ز من بترسد ای شاه خصم ناقص من که کار مدح به من بازگردد آخر کار
💡 سعی میکن تا به فعل آید تمام ورنه خواهی بود ناقص، والسلام
💡 ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور