منفصم

لغت نامه دهخدا

منفصم. [ م ُ ف َ ص ِ ] ( ع ص ) شکسته شونده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || گسسته و بریده شده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). منقطع. رجوع به انفصام شود.
- منفصم کردن؛ بریدن. گسستن. پاره کردن: نطاق نهضتش... از محاربت منفصم کند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 190 ).
- منفصم گردیدن؛ بریده شدن. گسیخته شدن. گسسته شدن.بازشدن: حد مملکت منثلم گردید و عقد فضل منفصم. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 443 ).

فرهنگ معین

(مُ فَ ص ) [ ع. ] (ص. ) قطع شده، گسسته.

فرهنگ عمید

۱. شکسته.
۲. بریده، گسسته.

فرهنگ فارسی

( اسم صفت ) شکسته قطع شده گسسته.

ویکی واژه

قطع شده، گسسته.

جمله سازی با منفصم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دست من است و عروه ی حُبّ تو یا علی روزی که عروه ها، همه گردند منفصم

💡 که هم رشته دولتش منفصل شد که هم عروه شوکتش منفصم شد

نشانه یعنی چه؟
نشانه یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز