منجم
واژه «منجم» به فردی گفته میشود که به مطالعه و بررسی ستارگان، سیارهها، حرکت اجرام آسمانی و پدیدههای مربوط به آسمان میپردازد و درباره آنها دانش و آگاهی دارد. این واژه از زبان عربی وارد فارسی شده و از ریشه «نجم» به معنای ستاره گرفته شده است، بنابراین منجم در اصل به معنای ستارهشناس یا کسی است که با ستارگان و اوضاع آسمان سر و کار دارد. در گذشته، این افراد علاوه بر مطالعه علمی آسمان، گاهی بر این باور بودند که حرکت ستارگان و سیارهها میتواند بر سرنوشت انسانها و رویدادهای زمینی تأثیر بگذارد و از این راه به پیشبینی آینده میپرداختند. به همین دلیل، در بسیاری از متون تاریخی و ادبی، واژه منجم هم برای دانشمند ستارهشناس و هم برای پیشگویان و طالعبینان به کار رفته است. با پیشرفت علم، میان ستارهشناسی که دانشی علمی و مبتنی بر مشاهده و پژوهش است و طالعبینی که پایه علمی ندارد، تفاوت آشکاری به وجود آمد و امروزه منجم بیشتر به معنای فردی آگاه به دانش ستارهشناسی و علوم مربوط به آسمان به کار میرود. آنان با استفاده از ابزارهای پیشرفته، حرکت سیارهها، ستارهها، کهکشانها و دیگر اجرام آسمانی را بررسی میکنند و اطلاعات ارزشمندی درباره جهان هستی به دست میآورند. این دانش نقش مهمی در شناخت ساختار جهان، تعیین زمان، تهیه تقویم و گسترش علوم دیگر داشته است. بنابراین، این کلمه به معنای ستارهشناس یا فردی است که درباره اجرام آسمانی و پدیدههای مربوط به آسمان مطالعه و پژوهش میکند و در گذشته گاهی به کسی که به پیشبینی سرنوشت از روی ستارگان میپرداخت نیز گفته میشد.
مترادفها
ستارهشناس، اخترشناس
لغت نامه دهخدا
منجم. [ م ُ ن َج ْ ج ِ ] ( ع ص ) ستاره شناس. ( دهار ). ستاره شناس و وقت شناس. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ستاره شناس. دانای علم نجوم. کسی که تقویم می نویسد و آن راترتیب می دهد. ( از ناظم الاطباء ). آنکه مواقیت و سیر ستارگان را اندازه گیرد برای دانستن احوال عالم. ( ازاقرب الموارد ). اخترشمار. ستاره شمر. اخترشناس. اخترگر. فلکی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
منجم بیاورد صلاب را
بینداخت آرامش و خواب را.فردوسی.ز قوت حرکاتش همی ز سیاره
منجمان نشناسند خیر را ز شریر.عنصری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 54 ).هست طبیب بزرگ و هست منجم
فلسفی و هندسی و صاحب سؤدد.منوچهری.تا مبصر را دل اندر معرفت روشن شود
تا منجم را دوچشم اندر فلک ناظر شود.منوچهری.منجم به بام آمد از نور می
گرفت ارتفاع سطرلابها.منوچهری.منجمی به هارون بازگفت و او را حکم کرد که امیر خراسان خواهد شد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 695 ).
منجمان به دو صد سال کرد نتوانند
قیاس جود و حساب سخای میرحسیب.قطران ( دیوان چ نخجوانی ص 39 ).کسری مضطر گشت فرمود تا همه کاتبان را و عارفان را و زاجران فال و منجمان و معبران را جمع کنند. ( مجمل التواریخ و القصص ص 235 ). پرویز رابه فال بد آمد و از منجمان بازپرسید، گفتند: حالی نو در این عالم پیدا گردد. ( مجمل التواریخ و القصص ص 250 ).
بر ضمیر توزیبد منجمان ترا
مجره تخته و ماه دو هفته اسطرلاب.امیرمعزی ( دیوان چ اقبال ص 55 ).حکم سال و حکم فال او به پیروزی کند
هر منجم کو حدیث از علم احکام آورد.امیرمعزی ( ایضاً ص 159 ).تا به گفتار منجم زیر کیوان اندر است
اورمزد و مهر و ماه و زهره و بهرام و تیر.امیرمعزی ( ایضاً ص 220 ).لاجرم از غایت توکل و اخلاص
فارغی از ریبت منجم و کاهن.عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 465 ).دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار
که نود سال همی عمر دهد نور خورش.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 184 ).کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کن
ابتدا پیدا کن و مر انتها را حجت آر.سنائی ( ایضاً ص 139 ).ترا دانند زیف و ضال و مجنون
فرهنگ معین
(مُ نَ جِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) ستاره شناس، کسی که به دانش اخترشناسی می پردازد.
فرهنگ عمید
معدن.
کسی که علم نجوم می داند.
فرهنگ فارسی
ستاره شناس، ستاره شمر، کسی که علم نجوم می داند
( اسم ) دانای علم نجوم اختر شناس ستاره شناس جمع: منجمین.
حساب شده و تعیین شده از روش ستاره ها یا وامی که پاره پاره ادا کرده شود.
جمله سازی با منجم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 منجم گفتامشب مه قران با آفتاب دارد بگفتم یارم ار ساقی شود جام شراب آرد
💡 ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
💡 ای منجم گر سخن گوئی ز مهر وماه گو ورنه ما داریم بابهرام وبا کیوان چه کار
💡 تقویم پیش روی و نظر بر خط بروج همچون منجمی که کند اختران رصد
💡 بر ضمیر تو زیبد منجمان تو را مَجرّه تخته و ماه دو هفته اُسطُرلاب