ملکوک
لغت نامه دهخدا
ملکوک. [ م َ ] ( ص ) نعت مفعولی منحوت از لک و لکه فارسی. لکه دار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || کنایه از بدنام و بی آبرو.
- ملکوک شدن عرض کسی؛ بدنام شدن. بی آبرو شدن او. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
ملکوک. [ م َ ] ( ع ص ) به لاک سرخ کرده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). به لک رنگ کرده. ( از اقرب الموارد ). رجوع به لاک و لک شود.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - لکه دار. ۲ - کنایه از: بدنام.
فرهنگ فارسی
( اسم صفت ) ۱ - لکه دار ۲ - بد نام توضیح بر ساخته از [ لکه ] عربی است.
ویکی واژه
لکه دار.
کنایه از: بدنام.
جمله سازی با ملکوک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یمین دولت ابوالقاسم آفتاب ملکوک امین ملت محمود پادشاه جهان
💡 ملکالملکوک عشقم که به من نمانده الا تن بیقبا که به روی سر بیکلاه دارم