مصری صفت نسبی است که به کشور مصر اشاره دارد. این واژه بر اساس منابع معتبر لغوی مانند غیاثاللغات و برهان قاطع، به معنای منسوب به مصر تعریف شده است. در کاربردهای زبانی، این صفت برای بیان انتساب هر چیزی به این سرزمین کهن به کار میرود. بر اساس تعریف ارائه شده در فرهنگ ناظمالاطباء، علاوه بر معنای منسوب به مصر، بیانکنندهی متعلق به مصر نیز هست. این صفت میتواند برای توصیف طیف گستردهای از اشیا، محصولات و مفاهیم مرتبط با این کشور به کار رود. برای نمونه، ترکیباتی مانند قلم مصری از مصادیق رایج این کاربرد هستند. به طور خلاصه، صفت نسبی مصری در زبان فارسی کاربرد مشخص و تعریفشدهای دارد که بر اساس منابع معتبر تاریخی و لغوی، دلالت بر ارتباط و انتساب به کشور مصر دارد. این واژه در ساخت ترکیبات وصفی مختلف، وصفکنندهی ماهیت مصرى کالاها، اشیا و مفاهیم گوناگون بوده و جایگاهی ثابت در ادبیات و گنجینهی واژگانی فارسی دارد.
مصری
لغت نامه دهخدا
مصری.[ م ِ ] ( ص نسبی، اِ ) منسوب به مصر. ( غیاث ) ( برهان ).منسوب و متعلق به مصر، مانند قلم و شمشیر و تریاک ونبات. ( ناظم الاطباء ). منسوب به مصر اعم از شهر مصر ویا کشور مصر و یا سرزمین مصر: ابلهی را دیدم... قصبی مصری بر سر. ( کلیات سعدی چ مصفا ص 73 ).
- حمار مصری؛ خر منسوب به مصر. ج، حمر مصار و حمر مصاری. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).
- زر مصری؛ زر که ضرب مصر دارد:
ز من مصر باید نه زر خواستن
سخن چون زر مصری آراستن.نظامی.- مصری مار؛ کنایه از نیزه و سنان مصری است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ).
|| از مردم مصر. ( ناظم الاطباء ). اهل مصر: اما در اعتقاد این مرد [ حسنک ] سخن می گویند بدان که خلعت مصریان بستد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 178 ). یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت. ( گلستان چ مصفا ص 33 ).
- پیغمبر مصری؛ یوسف بن یعقوب علیهما السلام. پیغامبر چهی یا چاهی. ( یادداشت مؤلف ):
هم ساده گلی هم شکری هم نمکی
بر برگ گل سرخ چکیده نمکی
پیغمبر مصریی به خوبی نه مکی
من بوسه زنم لب بمکم تو نمکی.عسجدی.|| نبات را گویند. ( برهان ). نبات را که مردم مصری گویند غلط است مگر به واسطه کثرت و خوبی نبات مصر باشد همانگونه که ظرف چین را چینی و اسب ترکستان را ترکی نامند. ( از غیاث ) ( از آنندراج ). || نام نوعی شمشیر. ( نوروزنامه ). شمشیر را نیز گویند. ( برهان ). تیغ مصری.تیغ که در مصر سازند. || تریاک. ( برهان ). || نوعی مرغ. مرغ مصری. شاخدار. سنگی سار.( یادداشت مؤلف ). || گلی است. ( یادداشت مؤلف ).
مصری. [ م ِ ] ( اِخ ) ابوالحسن علی بن محمدبن احمد. اصل او از «سرمن رأی » است و از آنجا به مصر رفته و سپس به بغداد بازگشته است. تولدش به سال 257 هَ. ق. زاهدی وَرِع و فقیهی عارف به حدیث بوده و کتب بسیاری در زهد و فقه نوشته است. ( فهرست ابن الندیم ).
فرهنگ فارسی
۱- ( صفت ) منسوب به مصر: ۲ - از مردم مصر اهل مصر جمع: مصریان. یا شمشیر مصری. نوعی شمشیر که در مصر ساخته میشد: آلت او شمشیر است و آن چهارده گونهاست: یکی یمانی دوم هندی... یازدهم مصری. ۳ - ( اسم ) نبات ( خوردنی ) منسوب به مصر. ۴ - شمشیر. ۵ - قلم. ۶ - تریاک.
ابوالحسن علی بن محمد بن احمد اصل او از [ سر من رای ] است و از آنجا به مصر رفته و سپس به بغداد بازگشته است.
ویکی واژه
egiziano
جمله سازی با مصری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز من شنو سخن حسن خود که کس نکند حدیث یوسف مصری چو پیر کنعانی
💡 آشوب جهان، فتنهٔ بازار تویی خود یوسف مصریّ و خریدار تویی
💡 نور چشم عالمی از دیدهٔ مردم نهان یوسف مصری ولی پیدا شده در پیرهن