واژه «مسخّر» در زبان فارسی و عربی به معنای مطیع، رامشده و تحت فرمان قرارگرفته است و برای چیزی یا کسی به کار میرود که به گونهای تحت کنترل و تسلط دیگری درآمده و بدون اراده مستقل در اختیار او قرار گرفته باشد. این واژه از ریشه «سخّر» گرفته شده است که در اصل به معنای به خدمت گرفتن، رام کردن یا وادار کردن چیزی به انجام کاری است و «مسخّر» به عنوان صفت مفعولی، حالت چیزی یا کسی را بیان میکند که تحت تسلط و فرمان دیگری قرار دارد. هنگامی که گفته میشود چیزی مسخّر شده است، منظور این است که آن چیز به گونهای در اختیار انسان یا نیرویی قرار گرفته که از آن برای انجام اهداف مشخص استفاده میشود. این واژه در متون دینی و ادبی بسیار به کار رفته و معمولاً برای بیان قدرت خداوند در تسخیر طبیعت، موجودات و پدیدههای جهان استفاده میشود. برای مثال، در متون دینی گفته میشود که خورشید و ماه مسخّر انسان یا فرمان الهی هستند، به این معنا که در نظام آفرینش تحت نظم و اراده الهی قرار دارند. همچنین در معنای استعاری، ممکن است گفته شود فردی مسخّر عشق یا احساسات خود شده است، یعنی چنان تحت تأثیر قرار گرفته که اختیار رفتار خود را تا حدی از دست داده است. این واژه در زبان فارسی بار معنایی خنثی یا گاهی مثبت دارد، زیرا میتواند به نظم و فرمانپذیری نیز اشاره کند، اما در برخی موارد نیز ممکن است به معنای از دست دادن اختیار به کار رود. بنابراین، این کلمه به معنای رامشده، تحت فرمان قرارگرفته و در اختیار دیگری بودن است و در متون مختلف برای بیان سلطه، نظم یا تأثیرپذیری عمیق به کار میرود.
مسخر
لغت نامه دهخدا
مسخر. [ م َ خ َ ] ( ع مص ) مصدر میمی است از سخر. استهزاء کردن. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). رجوع به سخر و سخرة شود.
مسخر. [ م ُ س َخ ْ خ ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از تسخیر. تسخیرکننده. || تکلیف کننده کسی را به کاری بدون مزد. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). || مطیع ومنقاد کننده. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ).
- مسخرالریاح؛ از صفات باری تعالی. و رجوع به تسخیر شود.
مسخر. [ م ُ س َخ ْ خ َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تسخیر. رام و فرمان بردار کرده شده و مطیع. ( غیاث ). تذلیل شده و هر مقهوری که در خود قدرت رهایی از قهر را نداشته باشد. ( از اقرب الموارد ). رام کرده.( دهار ). رام گشته. فرمانبردارشده. ( صراح ). مغلوب و مقهور و خوار شده. و رجوع به تسخیر شود:
همه اختران رای او را متابع
همه خسروان حکم او را مسخر.فرخی.چو بندگان مسخر همی سجود کند
زمین همت او را سپهر آینه فام.فرخی.وین جانوران روان گرفته
بیچاره نبات را مسخر.ناصرخسرو.گویند مان بصورت خویش اینهمه همی
کایشان همه خدای جهان را مسخرند.ناصرخسرو.این دار خلافت پدر را
در زیر نگین مسخر آرم.خاقانی.با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان
سلطان یک سواره گردون مسخرش.خاقانی.بسته کمر آسمان چو پیکان
ماند به درت مسخران را.خاقانی.- مسخر ساختن؛ رام کردن. مسخر کردن. مطیع ساختن:
مصطفی در شصت و سه، اسکندر اندر سی و دو
دشمنان را مسخ کردند و مسخر ساختند.خاقانی.- مسخر شدن؛ رام شدن. مطیع گشتن. منقاد شدن:
شیر بینم شده متابع رنگ
باز بینم شده مسخر خاد.مسعودسعد.هرگزم در سر نبود این پشه سودا ولیک
پیل اگر در بندمی افتد مسخر می شود.سعدی.جهان مسخر من می شود چو مست شوم
پیاله در کف من خاتم سلیمان است.صائب.- مسخرکردن؛ رام کردن. مطیع ساختن. منقاد کردن. مقهور ساختن. ستدن. اشغال کردن:
ای سند چو استر چه نشینی تو بر استر
چون خویشتنی را نکند مرد مسخر.منجیک.پاک و بی عیب خدائی که قدیر است وعزیز
ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار.
فرهنگ معین
(مُ سَ خَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) تسخیر شده.
فرهنگ عمید
۱. تسخیرشده، تصرف شده.
۲. رام و مطیع.
فرهنگ فارسی
تسخیرشده، تصرف شده، رام و مطیع
( اسم ) ۱ - تسخیر کننده بتصرف در آورنده. ۲ - غلبه کننده غالب.
استهزائ کردن
ویکی واژه
تسخیر شده.
جمله سازی با مسخر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر مسخر شود آن روی چو خورشید مرا پادشاهی چه؟ که دعوی خدایی بکنم
💡 دیو نفست گر مسخر شد مسلم باشدت این که در دنیا نگه داری سلیمان وار دین
💡 چون مسخر گشت در زیر نگینم آن پری خاتم ملک سلیمان را نگین برداشتم
💡 آن که بیمزد از برایت بوده یک ساعت به کار کشور اجرا عظیما را مسخر یافته