مساس
واژهٔ مَساس در زبان فارسی، به عنوان یک اسم فعل، مفهومی متضمن امر و تأکید بر فعل لمس کردن یا مس کردن را منتقل میسازد. این ساختار که از قواعد صرف و اشتقاق زبان عربی پیروی میکند، در ساختار نحوی فارسی بیشتر به عنوان یک جملهٔ امری فشرده و بلیغ به کار میرود و معنایی فراتر از یک فرمان صرف را در بر دارد؛ گویی فراخوانی برای برقراری ارتباط فیزیکی یا حسی مستقیم است.
از منظر ادبی و بلاغی، استفاده از مَساس به جای ساختارهای رایجتر فعلی، هنرمندی در گزینش واژه را نشان میدهد. این واژه حامل بار معنایی دقت و تأکید است، بهطوریکه لمس کن را به یک امر دقیق و حسابشده تبدیل میکند. کاربرد آن در متون کلاسیک گاه با لحنی توصیفی و گاه به عنوان اشارهای مستقیم به نقطهٔ تماس و اثرگذاری حسی به کار رفته است و نشان از اهمیت تماس در بستر معنایی جمله دارد.
مترادفها
تماس، برخورد، لمس
لغت نامه دهخدا
مساس. [ م َ س ِ ] ( ع اِ فعل ) اسم فعل است به معنی لمس کن و مس کن. ( اقرب الموارد ).
- لامساس؛ لمس مکن. مس مکن. و آن ازشواذ است.
مساس. [ م َس ْ سا ] ( ع ص ) مبالغه است مصدر مس را. بسیار لمس کننده. ( اقرب الموارد ).
مساس. [ ] ( اِ ) این کلمه در عبارت زیر از تاریخ مبارک غازانی آمده است اما معنی آن روشن نیست و شاید با توجه به لغت مساسجی که در همان کتاب آمده است به معنی پولی باشد که به ربا و مرابحه و تنزیل دهند: در این وقت که این معامله با صاحب دیوان بکردند و این آوازه برآمد که وجوه مساس می رسد تمامت آن معاملان شاد شدندو هر چه داشتند از نقد و جنس به مرابحه به ایشان دادند. ( تاریخ غازانی ص 316 ). و رجوع به مساسجی شود.
مساس. [ م ِ ] ( ع مص ) مماسة. لمس کردن. ( اقرب الموارد ). سودن به دست. ( غیاث ) ( آنندراج ). یکدیگر را بسودن. ( ترجمان القرآن جرجانی ): قال فاذهب فان لک فی الحیاة أن تقول لامساس... ( قرآن 97/20 ).
آن مساس طفل چه بْود بازیی
با جماع رستمی و غازیی.مولوی ( مثنوی ).آنچه او بیند نتان کردن مساس
نز قیاس عقل نز راه حواس.مولوی ( مثنوی ).|| جماع کردن. ( غیاث ) ( آنندراج ). || اختلاط. مس نمودن. ساییدن. دست مالیدن. مالش.
مساس. [ ] ( اِخ ) مکنی به ابوساسان. تابعی است. و رجوع به ابوساسان شود.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع. ] (مص م. ) سودن، مالیدن.
فرهنگ عمید
۱. دست مالیدن.
۲. مالش.
فرهنگ فارسی
۱- ( مصدر ) مس کردن دست مالیدن سودن. ۲- ( اسم ) مس سایش.
مکنی به ابو ساسان
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی مِسَاسَ: تماس (لا مساس: نزدیکم نشوید )
ریشه کلمه:
مسس (۶۱ بار)
ویکی واژه
سودن، مالیدن.
جمله سازی با مساس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آری، دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست
💡 همچو آن طفلی که بر طفلی تند شکل صحبتکن مساسی میکند
💡 مدیر عامل تاکید کرد که به هیچ وجه نباید به حریم خصوصی کارکنان مساس کرد، زیرا این موضوع میتواند منجر به کاهش اعتماد و بهرهوری شود.
💡 در این قرارداد حقوقی صریحاً ذکر شده است که هیچکس حق ندارد به داراییهای مشترک طرفین مساس کرده یا بدون اجازه آنها اقدام به تغییر دهد.
💡 نباید اجازه داد اختلافات کوچک و بیهوده به روابط دوستانه و عمیق ما مساس کند، زیرا حفظ این پیوند برای زندگی من بسیار حیاتی است.