مداری

لغت نامه دهخدا

مداری. [ م َ را ] ( ع اِ ) ج ِ مِدری ̍ و مِدراة و مَدریَة است. ( از اقرب الموارد ). رجوع به هر یک از این لغات شود.
مداری. [ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب به مدار. رجوع به مدار شود.
مداری. [ م ُ ] ( ع ص ) نرمی کننده. ( آنندراج ). ریاکار. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

نرمی کننده

جمله سازی با مداری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پدر بد مرا نامداری دلیر همه ساله بودی به نخجیر شیر

💡 نه بر کوه بر نامداری بماند نه در کوهپایه سواری بماند

💡 سوی شهر بسته مدارید راه که تا هر چه خواهد بخرد سپاه

💡 چو بر تخت پیروز بنشست گفت که از من مدارید چیزی نهفت

💡 زاهد، ره اسلام مداری بگذار دین را به بتان باختن ایمان من است