محتوم. [ م َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از حتم. ثابت و استوار. || فرموده شده. || واجب و ناگزیر. ( ناظم الاطباء ). واجب کرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). قطعی. بایا. مکتوب. مقدر:
آن انائی بر تو ای سگ شوم بود
در حق ما دولت محتوم بود.مولوی ( مثنوی، دفتر پنجم ص 348 ).- اجل محتوم؛ اجل نوشته. وقت مقدر.
- قضای محتوم؛ قضای نوشته: علی نهایةالامد المعلوم و بلوغةالاجل المحتوم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 300 ).
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) حتمی، ناگزیر.
۱. حتمی.
۲. ثابت و استوار.
واجب کرده شده، ثابت واستوار
( اسم ) واجب کرده شده حتم کرده واجب لازم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اصبر علی القدر المحتوم و ارض به و ان اتاک بمالا تشتهی القدر
💡 آن انایی بر تو ای سگ شوم بود در حق ما دولت محتوم بود
💡 چو خواهد گشت واقع امر محتوم چه در غربت چه در مأوی و منشا
💡 مکن اندیشه بیهوده ز نیک و بد کار که بد و نیک جهان هست یکایک محتوم
💡 قضای مبرم آوردشان بمکمن مرگ بلای محتوم افکندشان بدام خطر
💡 هر یک شده از قضای محتوم در حلقه ی طاعت تو منظوم