محاسب

لغت نامه دهخدا

محاسب. [ م ُ س ِ ] ( ع ص ) حساب کننده و مرتب کننده حساب و مستوفی. ( ناظم الاطباء ). شمارگر. آمارگر. شمارگیر. آماره گیر. شماره گیر. حسابدار. آمارگیره. شمارکننده. شمارنده. حسیب. حاسب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). حساب کننده. ( آنندراج ):
چندانْت بقا باد که آید عدد سال
اندر قلم کاتب و در ذهن محاسب.سوزنی.
محاسب. [ م ُ س َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از حساب. حساب شمرده شده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(مُ س ) [ ع. ] (اِفا. ) حساب کننده، حسابدار.

فرهنگ عمید

حساب کننده، حسابدار.

فرهنگ فارسی

حساب کننده، حسابدار
( اسم ) حساب کننده حسابدار: حاجی میرزا علی نقی محاسب و ضابط اسناد خرج جمع: محاسبین.
حساب کننده

جمله سازی با محاسب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یغما به حشر نارد هیچ از محاسبت باک چون محتسب تو باشی چه اندیشه از حسابش

💡 محاسب گفت ‌روزی ‌بشمرم‌ جودش‌ ولی ترسم ز خجلت برنیارد سر اگر روز شمار آید

💡 جهان محاسب خویش است زاهدان معذور خطای ما ز صواب شما که می‌پرسد

💡 از بسکه کشته پشته حیران شود محاسب از بسکه خسته بسته نادان شود خردمند

💡 همه نقدها شمردی، به وکیل درسپردی بِشِنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

💡 خوش آن حساب که باشد محاسبش معشوق خوش آن شمار که باشد شماره گیرش بار

رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز