متسلط
مترادفها
چیره، غالب، فرمانروا، مسلط
متضادها
مغلوب، تابع، تسلیم
لغت نامه دهخدا
متسلط. [ م ُ ت َ س َل ْ ل َ ] ( ع ص ) برگماشته شده و کسی که بر او دست یافته باشند. ( غیاث ).کسی که بروی دست یافته باشند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تسلط شود.
متسلط. [ م ُ ت َ س َل ْ ل ِ ] ( ع ص ) بر کسی دست یابنده و غلبه کننده. ( آنندراج ) ( غیاث ). دست یابنده و غلبه کننده. ( ناظم الاطباء ): کوه ها از متغلبان خالی شده و راهها از متسلطان ایمن گشته. ( المعجم چ مدرس رضوی چ 1 ص 56 ). || برگماشته. || مستقل و مختار و خودسر. || دارای قدرت و توانائی خودسرانه و متصرف و با قدرت پادشاهی. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تسلط شود.
فرهنگ معین
(مُ تَ سَ لَّ ) [ ع. ] (اِفا. ) غلبه کننده، مسلط.
فرهنگ عمید
غلبه کننده.
جمله سازی با متسلط
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 و قال صلّی اللَّه علیه و آله و سلم: ستة لعنتهم و لعنهم اللَّه و کلّ نبیّ مجاب: الزاید فی کتاب اللَّه، و المکذب بقدر اللَّه، و المتسلط بالجبروت، یذل بذلک من اعز اللَّه، و یعزّ به من اذل اللَّه، و المستحلّ لحرم اللَّه و المستحل من عترتی ما حرّم اللَّه و التارک لسنتی.