متبدل. [ م ُ ت َ ب َدْ دِ ] ( ع ص ) بدل چیزی گیرنده.( آنندراج ). کسی که می گیرد چیزی را عوض چیزی. || دگرگون شده. تبدیل شونده. || آن که واژگون می کند. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تبدل شود.
- متبدل شدن؛ دگرگون گردیدن. تبدیل شدن:
بسیار برنیاید شهوت پرست را
کین دوستی شود متبدل به دشمنی.سعدی.بر دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان غره نباید بود که آن به خیالی متبدل شود و این به خوابی متغیر گردد. ( گلستان ).
(مُ تَ بَ دِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - بدل گیرنده چیزی را. ۲ - تبدیل شونده، ج. متبدلین.
تبدیل شونده، عوض شونده.
( اسم ) ۱ - بدل گیرنده چیزی را. ۲ - تبدیل شونده جمع: مبتدلین.
بدل گیرنده چیزی را.
تبدیل شونده؛
متبدلین.
💡 با تو دارم همه الا به تو ام رویی نیست فطرت است این نتوانم متبدل کردن
💡 ما همانیم که بودیم و ز یادت به وفا به جدایی متبدل نشوند اهل صفا
💡 ارض و سما همه متبدل به نطق گشت این بود وعده همه در آخرالزمان
💡 این وسط احوال انسان بیچاره است و اما آخرش باید بمیرد و رخت از این سرای عاریت بیرون کشد بدنش جیفه گندیده می گردد و شیرازه کتاب وجودش از هم می ریزد و صورت زیبایش متغیر و متبدل می شود و بند بندش از یکدیگر جدا می افتد و استخوان هایش می پوسد کرم به بدن نازکش مسلط می شود و مور و مار بر تن نازنینش احاطه می کند.
💡 حاصل الحال بعد طول المقال آن بود که چون نظر زن بر محبوب و مطلوب افتاد، حالت بر وی چنان متبدل شد که روز روشن پیش چشم او چون شب تیره نمود. مرکب شهوت، عنان صبر و وقار از دست او بستد و او عنان سبک و رکاب گران کرده در میدان بیخودی جولان کردن ساخت و مبارزت نمودن گرفت.