لصق

لغت نامه دهخدا

لصق. [ ل َ ص َ ] ( ع مص ) برچفسیدن شش بر تهیگاه و پهلو از تشنگی. ( منتهی الارب ).
لصق. [ ل َ ] ( ع مص ) چسباندن. پیوند دادن. لحام کردن: لصق بالغرا؛ با سریشم پیوند داد. || ترصیع. ( دزی ). و رجوع به کلمه لصق و مشتقات آن در دزی شود.
لصق. [ل ِ ] ( ع ص ) فلان لصقی و بلصقی؛ یعنی او ملاصق و در جنب من است، و فلان لصیقی؛ کذلک. ( منتهی الارب ). لِزق.

فرهنگ معین

(لَ صْ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - چسبانیدن. ۲ - پیوند دادن، لحیم کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- چسباندن. ۲- پیوند دادن
فلان لصقی و بلقصی یعنی او ملاصق و در جنب من است.

ویکی واژه

چسبانیدن.
پیوند دادن، لحیم کردن.

جمله سازی با لصق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خامه فکرت بود بمدح تو جاری نامه دولت بود بذکر تو ملصق

💡 این همه آشفتگی کاندر دل ما کرده جا باشد از آن رو که با آن زلف ملصق گشته است

💡 سرِّ جان بر ما ز ضمنِ نامه ای کشف شد، آن نامه ملصق یافتیم

💡 چنان ‌که ‌هوش به ‌سر فیض ‌با فضای ‌تو منضم چنان‌که روح به تن روح با هوای تو ملصق

💡 وی اربهر مو شیریست نی زکودکی افزون برو شوید یک از چار سوی معرکه ملصق

دولو یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز