لخلخ
مترادفها
خلخال
لغت نامه دهخدا
لخلخ. [ ل َ ل َ ] ( ص ) بی گوشت. ضعیف. لاغر. ( جهانگیری ):
مفخر تبریزیان شاه جهان شمس دین
فربه و زفتت کند گرچه که تو لخلخی.مولوی.
فرهنگ معین
(لَ لَ ) (ص. ) لاغر، ضعیف.
فرهنگ عمید
ضعیف، ناتوان، لاغر.
جمله سازی با لخلخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
💡 یاسمن بزم تو را لخلخه سای نارون فرق تو را چتر گشای
💡 بر زمین سبزهای به رنگ حریر لخلخه کرده از گلاب و عبیر
💡 مشک بید از جهت تحفه باغ کرده صد لخلخه از مشک ختن
💡 موی ترا از شمیم غالیه لطمه جسم ترا از نسیم لخلخه صدمه
💡 باغ را غالیه بندد به میان راغ را لخلخه آرد به کنار
💡 صدای لخلخ زنجیرهای قدیمی که بر روی زمین فلزی کشیده میشد، در سکوت شب مانند ضرباتی سنگین و ترسناک در گوشها میپیچید و میپیچید.
💡 با حرکت سریع چرخهای گاری بر روی جادهای ناهموار و پر از سنگریزه، صدای لخلخ مداومی برخاست که باعث آزار مسافران در طول مسیر میشد.
💡 لخلخ برخورد قطعات فلزی شکسته در موتور دستگاه قدیمی، نشاندهنده نیاز مبرم به تعمیرات اساسی و نگهداری صحیح از آن ماشینآلات صنعتی بود.