قایمه
لغت نامه دهخدا
( قایمة ) قایمة. [ ی ِ م َ ] ( ع اِ ) تأنیث قایم. رجوع به قائمة شود.
قایمة. [ ی ِ م َ ] ( اِخ ) شهری است در یمن از خان بنی سهل. ( معجم البلدان ).
فرهنگ معین
(یِ مَ یا مِ ) [ ع. قائمه ] ۱ - (اِفا. ) مؤنث قایم. ۲ - (اِ. ) هر یک از دست و پای ستوران. ۳ - نام زاویه ای که از عمود شدن خطی بر خط دیگر به وجود می آید و اندازة آن ْ۹٠ می باشد. ج. قوائم.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) مونث قایم ( قائم ) ۲ - ( اسم ) یک پای یا یک دست ستور ( اسب و جز آن ) جمع: قوایم ( قوائم ) ۳ - چراغپایه ۴ - پایین پای تختخواب ۵ - قبضه ( شمشیر و جز آن ) یا قایمه خنجر ( شمشیر ). قبضه خنجر ( شمشیر ) دسته آن ۶ - ستون پایه ۷ - آستانه در ۸ - شمع که در بنایی بکار برند.
شهریست در یمن از خان بنی سهل
ویکی واژه
قائمه
مؤنث قایم.
هر یک از دست و پای ستوران.
نام زاویهای که از عمود شدن خطی بر خط دیگر به وجود میآید و اندازة آن ْ۹۰ میباشد.
قوائم.
جمله سازی با قایمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز عرش و فیل شه هندگونه مسند جم که زیر قایمه اش دیو در کمین بینی
💡 گفت: بدانکه ترک عبودیت ضلالت بود و خوف و رجا دو قایمه ایمانند. محال باشد که کسی به ورزش رکنی از ارکان ایمان به ضلالت افتد. خایف عبادت کند - ترس قطیعت را -وراجی امید دارد وصلت را تا عبادت حاصل نباشد نه خوف درست آید و نه رجا، و چون عبادت حاصل بود بی خوف و رجا نبود.
💡 تا نه نظر بر قدش انداختند قایمه عرش نیفراختند