فزرت. [ ف ِ زِ ] ( اِ ) رمق و توانایی: فزرتش قمصور شد؛ بکلی منکوب و مغلوب شد. ( از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فزرتی شود.
فزرة. [ ف ُ رَ ] ( ع اِ ) راه گشاده. ( از اقرب الموارد ). راه فراخ. || گره بزرگ که بر اندام برآید. ( منتهی الارب ). که بر پشت یا سینه برآید. ج، فُزَر. ( از اقرب الموارد ). قوز. کوژ. گوژ. رجوع به این کلمات شود.
فزرة. [ ف ِ رَ ] ( ع اِ ) بچه ببر ماده. ( از اقرب الموارد ). رجوع به فِزر شود.
(فِ زِ ) (اِ. ) (عا. ) زِرْت، رمق، توانایی.،~ کسی قمصور شدن سخت عاجز و ناتوان شدن، از پا درآمدن.
( اسم ) رمق توانایی. یا فزرت اش قمصور شد. به کلی مغلوب و منکوب شد.
(عامیانه): زِرْت؛ رمق، توانایی.
فزرت كسی قمصور شدن:سخت عاجز و ناتوان شدن، از پا درآمدن.
فزرتش قمصور شد: بکلی منکوب و مغلوب شد. (از فرهنگ فارسی معین )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر او شد بزم ماتم محفل سور به ناکامی فزرتش گشت قمصور
💡 بدان گرما چنان رفت از تنم زور که در قمصر فزرتم گشت قمصور!
💡 یکی گوید فغان کز گردش هور فزرت ما بکلی گشت قمصور