فروق

در یکی از معانی اصلی، «فروق» به حالتی گفته می‌شود که فرد یا شتر در موقعیتی قرار می‌گیرد که میان دو راه یا دو انتخاب قرار گرفته و دچار تردید یا سرگردانی می‌شود، به‌گونه‌ای که ناچار است از کسی راهنمایی بگیرد. در معنای دیگر، این واژه به رمیدن و بی‌قراری حیواناتی مانند شتر ماده یا خر در هنگام درد زایمان اشاره دارد و برای توصیف حالت اضطراب و حرکت‌های ناگهانی آن‌ها به کار می‌رود. همچنین «فروق» در برخی کاربردها به معنای روشن و آشکار شدن یک موضوع برای انسان آمده است، یعنی زمانی که حقیقت یا مسئله‌ای برای فرد قابل فهم و واضح می‌شود. در ادامه همین معانی، این واژه گاهی به معنای توضیح دادن و روشن کردن یک موضوع برای دیگری نیز به کار رفته است، یعنی بیان کردن مطلب به شکلی که فهم آن آسان شود. در بعضی منابع، «فروق» به معنای توجه کردن به یک کار و یافتن راه حل یا مسیر درست برای انجام آن نیز آمده است. از نظر صرفی، این کلمه جمع واژه «فریق» نیز دانسته شده که به معنای گروه یا دسته‌ای از افراد است. در برخی کاربردهای دیگر، به معنای مرد ترسو و شدیداً هراسان نیز آمده است که نشان‌دهنده حالت ضعف روحی و ترس شدید است. همچنین در متون جغرافیایی، «فروق» نام برخی مکان‌ها و مناطق در سرزمین‌های مختلف مانند دیار بنی‌سعد یا نزدیکی هجر بوده است. حتی در برخی منابع تاریخی، این واژه به عنوان لقب شهر قسطنطنیه نیز ذکر شده است که نشان‌دهنده کاربرد خاص و نام‌گذاری جغرافیایی آن است. 

لغت نامه دهخدا

فروق. [ ف ُ ] ( ع مص ) پیش آمدن کسی را دو راهه. ( منتهی الارب ). پیش آمدن دو راه کسی را و پرسیدن او که کدام راه را رود. ( از اقرب الموارد ). || رمیدن شتر ماده و خر و برجستن از درد زه. ( منتهی الارب ). گرفتن مَخاض ناقه را و رمیدن و برجستن. || واضح شدن امری کسی را. ( از اقرب الموارد ). || خداوند خسته پاره گردیدن. || سرگین انداختن مرغ. ( منتهی الارب ). || توضیح دادن امری را برای کسی. ( از اقرب الموارد ). || فَریقه خورانیدن زن را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || توجه کردن کسی کاری را و یافتن راه آنرا. ( از اقرب الموارد ).
فروق. [ ف ُ ] ( ع اِ ) ج ِ فریق. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
فروق. [ ف َ / ف َرْ رو ] ( ع ص ) مرد ترسنده. ( منتهی الارب ). شدیدالفزع. ( اقرب الموارد ).
فروق. [ ف َ ] ( اِخ ) جایی است یا آبی در دیار بنی سعد. ( از معجم البلدان ).
فروق. [ ف َ ] ( اِخ ) جایی است در پائین هجر بسوی نجد و قومی در آن زیست میکنند. ( از معجم البلدان ).
فروق. [ ف َ ] ( اِخ ) لقب شهر قسطنطنیه است. ( از معجم البلدان ).

فرهنگ معین

(فَ ) [ ع. ] (ص. ) مرد ترسنده، ترسان.

فرهنگ عمید

= فریق: خسرو صاحب القرآن، تاج فروق خسروان / جعفر دین به صادقی، حیدر کین به صفدری (خاقانی: ۴۲۳ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) مرد ترسنده ترسان.
لقب شهر قسطنطنیه

ویکی واژه

مرد ترسنده، ترسان.

جمله سازی با فروق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چونکه صحرا فروق مهر گرفت رو بصحرا ز خانقاه و رواق

💡 خسرو صاحب القران، تاج فروق خسروان جعفر دین به صادقی، حیدر کین به صفدری