فروشی

لغت نامه دهخدا

فروشی. [ ف ُ ] ( ص نسبی ) قابل فروش. فروختنی. درخور فروش. مال فروش. برای فروش. ( از یادداشتهای مؤلف ).
فروشی. [ فْرَ / ف َ رَ وَ ]( اِ ) فروهر. فره وشی. رجوع به فره وشی و فروهر شود.

فرهنگ فارسی

فروهر. فره وشی

دانشنامه آزاد فارسی

فَرَوَشی
رجوع شود به:فروهر

جمله سازی با فروشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خاک در لب کرد خاقانی و گفت در فروشی را دکان در بسته‌ام

💡 اگر بدست کند گرد راه او بنهد دکان سرمه فروشی زدیدگان نرگس

💡 ز وصل خود نفسی پیش از آن که دور شوم اگر به جان بفروشی هنوز ارزان است

💡 گفتیم فروشیم یکی جرعه به جانی سودا مکن ای خواجه که آنهم نفروشیم

💡 حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو