💡 فاعل چه کو چنان مقهور شد فاعلیها جمله از وی دور شد
💡 و مثال این چنان باشد که گوییم که هر که از جوهر آهن بهری را شمشیر بیند که آلت حرب است و بهری تبر بیند که آلت هیزم شکستن است وبهری را سوزن بیند که آلت جامه دوختن و بهری را بیل بیند که آلت گل کندن است، داند که این جوهر بذات بدین صورتهاء مختلف نشده است کز هر یکی همی بدان شکل و صورت که یافتست کاری دیگر آید، بل مر آهن را بدین صورتها فاعلی کرده است بقصد خویش، و آن فاعل مردم است.
💡 از خیالی بود یکسر جنگشان و صلحشان جنگشان از تیره رایی صلحشان از فاعلی
💡 شدم فاعل بهر اسمی و فعلی نه اسمی و نه فعل فاعلی بود
💡 وز بزرگی که نفس حادثه راست میشناسم که فاعلیست نه خرد