طلائی
مترادفها
زرین، طلایی
لغت نامه دهخدا
طلائی. [ طَ ] ( ص نسبی ) برنگ طلا. زرد براق. صاحب آنندراج گوید: طلائی؛ رنگ زرد و نسبت آن با عشاق شایع است و هندیان به معشوق نسبت دهند و عجب آنکه محسن تأثیر که به هند نیامده رنگ معشوق را طلائی بسته و این غریب است:
آن رنگ طلائی خط مشکین خواهد
هرجا گل جعفری است با ریحان است.
|| هر رنگ که به زردی و براقی طلا زند.
- زنبور طلائی؛ زنبور که با رنگ سبز طلائی است.
طلائی. [ طِ ] ( اِخ ) دهی از بخش میان کنگی شهرستان زابل در 12هزارگزی شمال ده دوست محمد نزدیک مرز افغانستان. جلگه و گرم و معتدل با 101 تن سکنه. آب آن از رودخانه هیرمند. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
فرهنگ فارسی
دهی از بخش میان کنگی شهرستان زابل ۱۲ هزار گزی شمال ده دوست محمد نزدیک مرز افغانستان جلگه - گرم معتدل - سکنه ۱٠۱ تن آب از رودخانه هیرمند - محصول غلات شغل زراعت - راه مالرو.
جمله سازی با طلائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به چرخ داده قضا مهر داری تو همانا کز آفتاب به گردن فکنده مهر طلائی
💡 اثر مشهور این نویسنده، شاخههای طلائی میباشد که به فارسی هم برگردانده شدهاست.
💡 اوپیک همچنین برندهٔ جوایزی همچون مدال طلائی انجمن سلطنتی اختر شناسان و جایزه بروس شدهاست.
💡 و [۲] که اشاره میکند دوروتی با کفشهای نقرهای (نه طلائی) خود بازگشت.
💡 نماد فعلی باشگاه یک عقاب طلائی را بالای یک سپر سفید با حاشیهٔ آبی، درون سپر، نام باشگاه و یک سپر سه جزئی کوچکتر با رنگهای باشگاه را نمایان میسازد.