سپاری

لغت نامه دهخدا

سپاری. [ س ِ ] ( اِ ) ساق گندم و جو و آن علفی باشد میان خالی که به خوشه گندم پیوسته است. || خوشه گندم و جو. ( برهان ). بهندی فوفل باشد و آن چیزی است شبیه بفندق و درهندوستان با برگی که آن را پان گویند خورند. ( برهان ) ( آنندراج ). بهندی فوفل است. ( تحفه حکیم مؤمن ).
- سپاری زار؛ مجله. الحصیدة و الجذامه. بن سپاری که در زمین بمانده باشد. ( السامی فی الاسامی ).

فرهنگ عمید

۱. ساقه ای که خوشه بر سر آن قرار دارد، ساقۀ گندم یا جو.
۲. خوشه.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ساقه ای که خوشه بر سر آن قرار دارد ساق خوشه گندم جل.

جمله سازی با سپاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو نرم نرم خرامی و دشت بی‌پایان تو لنگ لنگ سپاری و راه پر کردر

💡 تو را سری که به پیمان من درآری نیست مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست

💡 گر نبدی خوی دوست روح فشانی خود نبدی عاشقی و روح سپاری

💡 عمر بی او که بر سر آری هیچ جان که بی عشق او سپاری هیچ

💡 نیارم فغستان خاقان به رنج سپارید هرچ ایدرش هست گنج

مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
دشمن یعنی چه؟
دشمن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز