سرسخت. [ س َ س َ ] ( ص مرکب ) پرطاقت.پرتوان. آنکه مصیبت را خواه و ناخواه تحمل کند. آنکه در بلاها و مصائب پایداری داشته باشد. || سخت مستبد برأی. که تسلیم به رأی دیگران نشود. || بی احتیاط. بی پروا. ( فرهنگ فارسی معین ).، سر سخت. [ س َ رِ س َ ]( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) صدمه سخت. ( غیاث اللغات ).
- سر سخت خوردن؛ صدمه سخت خوردن. ( آنندراج ). صدمه و آسیب بزرگ رسیدن. ( مجموعه مترادفات ص 235 ):
عدو از کفت گرز یک لخت خورد
ز سرسختی آخر سر سخت خورد.محمدسعید اشرف ( از آنندراج ).آن از این کوچه برد سر بسلامت بیرون
که سر سخت ز هر سنگ تواند خوردن.صائب ( از آنندراج ).
( ~. سَ ) (ص مر. ) ۱ - لجوج. ۲ - پرطاقت.
۱. جان سخت، پرطاقت.
۲. لجوج.
( صفت ) ۱ - لجوج. ۲ - پر طاقت پر توان. ۳ - بی احتیاط بی پروایی. یا با سر سختی. با لجاجت لجوجانه.
صدمه سخت. سر سخت خوردن
ostinato
لجو
پرطاقت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی ولی بشتاب لنگانه که میبندند دروازه
💡 همه سرسخت، ولی در ره دین سست قدم جمله ناقص بدل، اما بزبانند تمام
💡 با خصم هماره باش سرسخت چو سنگ با دوست همیشه باش دل نرم چو موم
💡 کنون به مشت توام من ولیک در مشتت مقاومت را سرسختتر ز سندانم
💡 برخلاف گرایش مادرش به مسیحیت، سویاتوسلاو، در تمام عمر خود، بتپرست سرسختی باقیماند.