ستوهی

لغت نامه دهخدا

ستوهی. [ س ُ ] ( حامص ) سیرآمدگی. ضجرت. بجان آمدگی. اذی. اذیت. ( دستوراللغة ). || ترس. وحشت. ( ولف ):
چوروز از شب آمد بکوشش ستوه
ستوهی گرفته فرو شد بکوه.
فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 1 ص 189 ).
بزین پلنگ اندرون بد سوار
ستوهی نیامَدْش از آن کارزار.
فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 5 ص 1222 ).

فرهنگ معین

(سُ ) (حامص. ) ۱ - خستگی. ۲ - درماندگی، ناتوانی. ۳ - پریشانی. ۴ - دلتنگی، افسردگی.

فرهنگ عمید

۱. خستگی، درماندگی.
۲. دل تنگی.

فرهنگ فارسی

۱ - خستگی درماندگی. ۲ - ناتوانی ضعف. ۳ - ملالت افسردگی. ۴ - پریشانی.

ویکی واژه

خستگی.
درماندگی، ناتوانی.
پریشانی.
دلتنگی، افسردگی.

جمله سازی با ستوهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سکندر ستوهیده شد زآن نبرد همی خواست سرش اندر آید بکرد

💡 بداد از بیخودی جان بی ستوهی بیک جو زهر مردی همچو کوهی

💡 و زین کاهم نباشد جز ستوهی که این که در ره من هست کوهی

💡 شکیب آوری رهبری تیزگام ستوهی کشی کم خور و پر خرام

💡 اگر من شرح درد خویش گویم نباشد خلق را جای ستوهی

💡 به فریاد آمده دل زیر هر بر ستوهی یافته هر مغز در سر

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
بحرود یعنی چه؟
بحرود یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز