لغت نامه دهخدا
سببی. [ س َ ب َ بی ] ( ص نسبی ) منسوب به سبب. آنچه به اسباب پدید آید.
- قرابت سببی؛ مقابل قرابت نسبی. قرابتی که از ولاء حاصل شود. رجوع به قرابت شود.
سببی. [ س َ ب َ بی ] ( ص نسبی ) منسوب به سبب. آنچه به اسباب پدید آید.
- قرابت سببی؛ مقابل قرابت نسبی. قرابتی که از ولاء حاصل شود. رجوع به قرابت شود.
منسوب به سبب آنچه باسباب پدید آید
{causative} [زبان شناسی] در فارسی، فعل گذرایی که با افزودن ونـد «ـ ان» بـه آن ظـرفیت (valency ) یا تعداد وابسته هایش افزایش می یابد متـ. فعل سببی causative verb, factitive verb
💡 زنا با محارم به آمیزش جنسی با خانواده یا بستگان نزدیک میگویند که معمولاً آمیزش جنسی با خویشاوندان خونی و سببی را در بر میگیرد.
💡 دل به اسباب این جهان به امید تو میرود که تو اسباب را همه بید خود مسببی
💡 درمانها هم همان درمانهای سببی است؛ که باید گرفتگی گوش را از بین برد در غیر این صورت داروهای معینی که مسکن خوبی هستند برای پدیده نامطلوب مورد استفاده قرار میدهند.
💡 بسی ارباب چشم و لشکر و سپاه افزون از حد و مرز و قوت و شوکت و توانایی و سطوت که به یک چشم برهم زدن، بی سببی عاجز و درمانده گشته و ذلیل و خوار مانده.
💡 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت
💡 با این حال، توجه داشته باشید که کاربرد شکل انعکاسیِ فعل برای بیان معنای ضدسببی رایجتر است.