سالمند

لغت نامه دهخدا

سالمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) کلانسال. مسن. بزاد برآمده. بزرگ سال.

فرهنگ معین

(مَ ) (ص مر. ) پیر، سالخورده.

فرهنگ عمید

سال دار، سال دیده، کلان سال، سال خورده.

فرهنگ فارسی

سالدار، سالدیده، کلانسال، سالخورده
( صفت ) کلان سال مسن بزرگ سال.

ویکی واژه

پیر، سالخورده.

جمله سازی با سالمند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سلامت دستگاه گردش خون به وسیله شنا به ویژه برای سالمندان توصیه می‌شود.

💡 اما همزمان وعده داده که بودجه زیادی را برای بخش مراقبت از سالمندان هزینه کرده، سیستم مراقبت از کودکان را ارزان‌تر، و از صنایع تولیدی و کارخانه‌ها پشتیبانی کند.

💡 چنان به عهد تو گیتی‌گرفته است قرار که از تلاطم امواج سالمند بحور

💡 همچنین توجه ویژه‌ای به گروه‌های خاص مردم مثل بچه‌ها، افراد سالمند و افراد ناتوان دارد.

💡 هرمژه خاریست در چشمم عجب‌ کاین خارها سالمند از موج اشک چشم طوفان زای من

💡 روئین تنان که از اثر زخم سالمند دارند بیم از مژه ی یار سیمتن

ارور یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز