زردفام. [ زَ ] ( ص مرکب ) زردرنگ. ( ناظم الاطباء ):
چو خورشید خنجر کشید از نیام
پدید آمد آن مطرف زردفام.فردوسی.زردی در آفتاب بقای حسود شاه
از سیر تیره سر قلم زردفام تست.سوزنی.- زردفام گشتن؛ به رنگ زرد درآمدن. زردرخ گشتن بر اثر بیماری و ناتوانی و ترس و خجلت و جز اینها:
بدو گفت مادر که ای جان مام
چه بودت که گشتی چنین زردفام.فردوسی.- || در خورشید؛ بمعنی غروب آن است:
همی بود تا گشت خور زردفام
ز مهر سپهبد برآمد به بام.اسدی ( گرشاسبنامه ).رجوع به زرد شدن و زرد و دیگر ترکیبهای آن شود.
( ~. ) (ص مر. ) آن چه به رنگ زرد باشد، زردرنگ.
زردرنگ، هرچیزی که رنگش زرد باشد: چو خورشید خنجر کشید از نیام / پدید آمد آن مِطرَف زردفام (فردوسی: ۸/۵۹ ).
زردرنگ، هرچیزکه رنگش زردباشد
( صفت ) آنچه به رنگ زرد باشد زرد رنگ
زرد رنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دژم روی بنشسته از بهر سام گل سرخ او یکسره زردفام
💡 ای روی زردفام تو بر گردن نزار همچون بلندنی که بود بر بلندیی
💡 به میدان ز خون سرخ مردن بنام به از مرگ در بستری زردفام
💡 ز غم شد گل سرخ او زردفام بسی یاد کرد از گرانمایه سام
💡 همی بود تا گشت خور زردفام ز مهر سپهبد برآمد به بام
💡 او در آمد گفت استا را سلام خیر باشد رنگ رویت زردفام