لغت نامه دهخدا
زجه. [ زَ ج َ / ج ِ ] ( ص، اِ ) زن نوزا که آنرا زاج نیز گویند. ( از شرفنامه ٔمنیری ). زنی را گویند که زاییده باشد و او را تا چهل روز زجه میتوان گفت. و با جیم فارسی هم هست. ( برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ). رجوع به زاج و زچه شود.
زجه. [ زَ ج َ / ج ِ ] ( ص، اِ ) زن نوزا که آنرا زاج نیز گویند. ( از شرفنامه ٔمنیری ). زنی را گویند که زاییده باشد و او را تا چهل روز زجه میتوان گفت. و با جیم فارسی هم هست. ( برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ). رجوع به زاج و زچه شود.
(زَ جِ ) (ص. ) زاج، زچه، زن زائو.
( صفت ) زن نوزاییده ( تا چهل روز ).
زن نو زا که آنرا زاج نیز گویند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قالبش گرچه هست شد زجهان جان او از جهان همیشه جهان
💡 وارث تخت سلیمان چوتوشاهی زیبد کآصفی ازجهتش حاکم دیوان باشد
💡 صحبت نیکان زجهان دور گشت شان عسل لانه زنبور گشت
💡 فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست بیرون زمکانی و مکان از تو پرست
💡 هرکجا مرد ستم گَرد برآرد ز جهان آب عدل تو نشاند زجهان گَردِ ستم
💡 آید بوی یدالله از خاک بشر هر چند بود زجهل حالش ابتر