رنگ رنگ

لغت نامه دهخدا

رنگ رنگ. [ رَ رَ ] ( ص مرکب ) رنگارنگ. رنگ برنگ. به لونهای مختلف. به رنگهای گوناگون. ملون به الوان مختلف. گوناگون:
از باد روی خوید چو آب است موج موج
وز نوسه پشت ابر چو جزع است رنگ رنگ.خسروانی.هم از آشتی راندم و هم ز جنگ
سخن گفتم از هر دری رنگ رنگ.فردوسی.ز اسب و ستام و ز خفتان جنگ
ز یاقوت و هر گوهر رنگ رنگ.فردوسی.همان جوشن خویش و خفتان جنگ
به خروارها دیبه رنگ رنگ.اسدی.سیاهبرگ گل رنگ رنگ گوناگون
ز باد مشکین برهم زنان علم بعلم.سوزنی.

فرهنگ معین

( ~. ~ ) (ص مر. ) رنگارنگ، جورواجور.

فرهنگ فارسی

( صفت ) رنگارنگ رنگبرنگ.

ویکی واژه

رنگارنگ، جورواجور.

جمله سازی با رنگ رنگ

💡 پاک کن آیینه ی دل را ز زنگ عکسها بنگر در آن پس رنگ رنگ

💡 به رنگ رنگ اندر دلی تبه دارم مگر کزو بزاید موفق الدین زنگ

💡 چه از زر چه از دیبه رنگ رنگ چه آرایش بزم و چه ساز جنگ

💡 بر جام تیغ مرگ بداندیش ملک او از بیم تیغ او می چون رنگ رنگ شد

💡 بس که ریاحین شکفت بر چمن از رنگ رنگ گشت چمن غیرت کلبه گوهر فروش

دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
گده یعنی چه؟
گده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز