لغت نامه دهخدا
( آدمیخوار ) آدمیخوار. [ دَ خوا/ خا ] ( نف مرکب ) مردم خوار. آدمیخواره:
آدمیخوارند اغلب مردمان.مولوی.
( آدمیخوار ) آدمیخوار. [ دَ خوا/ خا ] ( نف مرکب ) مردم خوار. آدمیخواره:
آدمیخوارند اغلب مردمان.مولوی.
( آدمی خوار ) = آدم خوار
( آدمیخوار ) ( اسم ) ۱- آنکه انسانرا خوراک خود قرار دهد. ۲ - بسیار وحشی.
مردم خوار
آدمیخوار
(قدیمی): آدمخوار. در جنگ مغولانِ آدمیخوار... شهید شد. «نفیسی»
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درین وحشت سرای آدمی خوار که هیچش نزد دانا نیست مقدار
💡 شبی چون زنگیان آدمی خوار سراپا زهر همچون سهمگین مار
💡 نه شب زنگی آدمی خوار بود و یا هندوی زشت کردار بود
💡 پری شد در دلم زین آدمی خوار بفضل خویش زین دیوم نگهدار
💡 نظر بر ماهِ تابان گر فکندم به چشمم آدمی خواری برآید
💡 آدم زنده هم نمانده، دریغ کآدمی خوار گشته قابلهها