( آدمیزاده ) آدمیزاده. [ دَ دَ / دِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) آدمیزاد:
گر سفله بمال و جاه از آزاده به است
سگ نیز بصید از آدمیزاده به است.سعدی.نه هر آدمیزاده از دد به است
که دد زآدمیزاده بد به است.سعدی.اگر مار زاید زن باردار
به از آدمیزاده دیوسار.سعدی.ببخش ای پسر کآدمیزاده صید
باحسان توان کرد و وحشی بقید.سعدی.آدمیزاده طرفه معجونی است
کز فرشته سرشته وز حیوان.؟
( آدمیزاده ) = آدمیزاد: نه هر آدمی زاده از دد به است / که دد ز آدمی زادۀ بد به است (سعدی۱: ۶۲ ).
زاده آدم، انسان، بشر، آدمیزاد آدمیزاده بسا صادرات خلاف از خود به ظهور میرساند. «شهری»
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آدمیزاده به دین حسن و لطافت نبود به حقیقت ملکی، گرچه به صورت بشری
💡 آدمیزادهای از من چه گریزی چو پری کی پری نیز گریزد اگر آدم باشد
💡 با چنین روی خوش و حلقه موی دلکش آدمیزاده کجا حوری غلمان روشی
💡 گر پری مادر و غلمان بهشتی پدرت نه آدمیزاده کجا حور پری چهره بزاید
💡 به مهرش بدار آدمیزاده یکدل بر آدم نمیرفت هرگز خطائی
💡 نه دیده مثل تو دیده نه کس نشان داده فرشته خوی و پریروی و آدمیزاده