لغت نامه دهخدا
بشور. [ ب ُ ] ( ع مص ) مژده دادن کسی را. ( آنندراج ). مژدگانی دادن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). و رجوع به بشر و بشارة شود.
بشور. [ ب ُ ] ( ع مص ) مژده دادن کسی را. ( آنندراج ). مژدگانی دادن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). و رجوع به بشر و بشارة شود.
لعن، نفرین، دعای بد.
لعن، نفرین، دعای بد، پشوروبسورهم گفته شده
مژه دادن کسی را. مژدگانی دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زانکه لفظ شهوتانگیز آورد دل را بشور تاکند گم کردهٔ خود را سراغ از آن و این
💡 چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش
💡 آبشورک، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بندرعباس در استان هرمزگان ایران است.
💡 دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن
💡 آبشوری، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان قوچان در استان خراسان رضوی ایران.