بزو

لغت نامه دهخدا

بزو. [ ب َزْوْ ] ( ع مص ) گردن کشی کردن. ( آنندراج ). || قهر کردن. ( آنندراج ). تطاول کردن. ( از اقرب الموارد ). تطاول کردن و غالب شدن بر کسی. ( ناظم الاطباء ). || سخت گرفتن. ( آنندراج ). || مقهور کردن و دارگیر نمودن. ( ناظم الاطباء ). مقهور کردن. ( المصادر زوزنی ). || کار کردن. ( آنندراج ). || بزا ( کجی پشت ) گردیدن. ( ناظم الاطباء ). مبتلا به بیماری بزا شدن. ( از اقرب الموارد ).
بزو. [ ب ِ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند. ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 9 ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) بزه
ده کوچکی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند.

جمله سازی با بزو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نورآباد، سعید، قرآن پژوهان دارالمومنین سبزوار، اسرارنامه، ۱۳۹۱

💡 استاج (سبزوار)، روستایی از توابع بخش روداب شهرستان سبزوار و در استان خراسان رضوی ایران است.

💡 گوهرْ تو مرد تیر بزویی کَمُونْ تنگ تیرْ جا ننالمْ، نالم دَسِّ ته وارنگ

💡 و آنچه به رای و حیلت توان کرد بزور و قوت دست ندهد. و بتو نرسیده ست که زاغی بحیلت مار را هلاک کرد؟ گفت: چگونه؟

💡 آب‌انبار حاج کریم مربوط به دوره قاجار است و در سبزوار، بین میدان کارگر و میدان ۲۲ بهمن واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۸۲ با شمارهٔ ثبت ۸۲۵۹ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

💡 برکند باب او در خبیر بزور دست در را ز قلعه و ربض او باره ار فکند

قماربازی یعنی چه؟
قماربازی یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز