بزن. [ ب َ زَ ] ( اِ ) ماله برزیگران را گویند و آن چوبی یا تخته ایست که زمین شیارکرده را بدان هموار کنند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). ماله برزگری و آهن قلبه. ( ناظم الاطباء ). مَیکَعة. ( منتهی الارب ). بمعنی برن است یعنی تخته ای که با آن زراعت هموار کنند. ( شعوری ).
بزن. [ ب ِ زَ ] ( فعل امر ) امر به زدن باشد.( برهان ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ):
اشتقاقش ز چیست دانی زن
یعنی آن قحبه را به تیر بزن.سنائی ( از آنندراج ).
بزن. [ ب ِ زَ ] ( ص مرکب ) ( از: ب + زن ) نیکوزننده. چابک و پردل و توانا و چیره بر زدن. دلاور شجاع. ( ناظم الاطباء ). که سخت و بسیار تواند زدن. ( یادداشت بخط دهخدا ).
- بزن بهادر؛ بسیار شجاع. مردانه. ( ناظم الاطباء ). شجاع. قولچماق. زورمند. ( یادداشت بخط دهخدا ).
(بِ زَ ) (ص مر. ) ۱ - دلاور، شجاع. ۲ - (فع. ) دوم شخص مفرد امر حاضر از «زدن ».
( صفت ) ۱- دلاور شجاع. ۲- دوم شخص مفرد امر حاضر از ( زدن ).
دلاور، شجا
دوم شخص مفرد امر حاضر از «زدن».
💡 هر آن عاشق که شد آشفته زنجیر موی تو بجز پیش تو نتوان داشتن جایی بزنجیرش
💡 داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل تیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خستهای
💡 من به نوک مژه نقبی بزنم تا سر خم خم هم سایه که در زیر زمین پنهان است
💡 بزنانی خودآموز بود و هرگز دورههای عکس برداری ندیده بود. او چندین فیلم کوتاه و مستند ساخت. از جمله «راه» در سال ۲۰۰۶ میلادی و «از یاد رفته» در سال ۲۰۰۷.
💡 دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
💡 "مگر شما چند نفر را دیدهاید که درمقابل اثرتان از عناصر بصری آن حرف بزنند. آن تعدادی را که من دیدهام از پنجنفر تجاوز نمیکنند، و احمد وکیلی یکی از آنهاست. چنین شخصیتی نمیتواند آدم مهمی نباشد.