بدسگالی

لغت نامه دهخدا

بدسگالی. [ ب َ س َ / س ِ ] ( حامص مرکب ) بدسگال بودن. مقابل نیکوسگالی. ( فرهنگ فارسی معین ): و با این همه رنج قصد خصمان و بدسگالی دشمنان بر اثر. ( کلیله و دمنه ). کید، مکیدت؛ بدسگالی. ( منتهی الارب ).

فرهنگ عمید

بداندیشی، بدسگال بودن.

فرهنگ فارسی

بدسگال بودن مقابل نیکو سگالی.

ویکی واژه

منسوب به بدسگال؛ بداندیشی، دشمنی، بدخواهی. متضاد نیکوسگالی.

جمله سازی با بدسگالی

💡 مثال قهر تو با مکر و بدسگالی خصم حدیث حمله شیرست و حیله روباه

💡 خویشتن را هم‌ به‌ دست خویشتن کشت ای‌ عجب آنکه با تو بدسگالید و ز تو باز ایستاد

💡 همیشه خیل او رفته بشهر بدسگالی نو ز شهر او بقهر او برون آورده مالی نو

💡 زشت‌تر کاری در این ایّام نیکوکاری‌ست نیک‌بختا، آنکه رای بدسگالی می‌کند

💡 تو بدسگالی و نیکی طمع ‌کنی هیهات ز خیر خیر تراوش نماید از شر شرّ