لغت نامه دهخدا
باشتاب. [ ش ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) شتاب کننده. عجول. باعجله:
کسی را که مغزش بود باشتاب
فراوان سخن باشد و دیریاب.فردوسی.گر او جنک سازد نسازیم جنگ
که او باشتابست و ما با درنگ.فردوسی.
باشتاب. [ ش ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) شتاب کننده. عجول. باعجله:
کسی را که مغزش بود باشتاب
فراوان سخن باشد و دیریاب.فردوسی.گر او جنک سازد نسازیم جنگ
که او باشتابست و ما با درنگ.فردوسی.
شتاب کننده عجول
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جبرئیل آمد ز گردون، باشتاب با دو پر بگرفت آن شه را رکاب
💡 از آن نور است در آیینهٔ آب که میگردد وی اندر کل باشتاب
💡 دوید فضه غمدیده باشتاب تمام ز قول بیبی خود نزد شیر برد پیام
💡 تو باشتاب و زمین را درنک در دل تو نظام یافته گیتی ازین درنک و شتاب
💡 هرکجا ابلیس باشد باشتاب سوی خود آن را کشد با صد طناب
💡 سوی بادی در اینجاگه سوی آب کند گردی در اینجاگه باشتاب