لغت نامه دهخدا
اقراری. [ اِ ] ( ص نسبی ) منسوب به اقرار. قبولی و چیزی که کسی قبول کرده و بدان اعتراف نموده باشد. ( ناظم الاطباء ). || موحد و یکتاپرست. ( از انجمن آرای ناصری ). ج، اقراریان. رجوع به اقراریان شود.
اقراری. [ اِ ] ( ص نسبی ) منسوب به اقرار. قبولی و چیزی که کسی قبول کرده و بدان اعتراف نموده باشد. ( ناظم الاطباء ). || موحد و یکتاپرست. ( از انجمن آرای ناصری ). ج، اقراریان. رجوع به اقراریان شود.
منسوب به اقرار قبولی و چیزی که کسی قبول کرده و بدان اعتراف نموده باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جهان کردست اقراری که او شاهیست دین پرور گواهی می دهد امروز ملک و دین به اقرارش
💡 در روز ازل با حق چون قول بلی گفتیم ما بر سر اقراریم هی هی جبلی قم قم
💡 ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری میکن به مفلسی اقراری
💡 چرخ با آن عظمت گشت به جاه تو مقر بس بود خاصه ز خصمان قوی اقراری
💡 بحر او پرمرجان مشرب محتاجان تا بود در تن جان ما بر این اقراریم
💡 بندهٔ سید شدم از جان و دل این سخن صدق است و اقراری خوشست