احیا یکی از صفات فعلی خداوند متعال محسوب میشود، در معنای بنیادین خود به مفهوم زنده کردن دلالت دارد. این صفت، تجلیبخش قدرت مطلق پروردگار بر آفرینش و دمیدن حیات در کالبد هستی است؛ حیاتی که آغاز و انجام آن تنها در دست اوست. در ادبیات کلامی و عرفانی، احیاء اشاره به توانایی خداوند در بازگرداندن حیات پس از مرگ، تجدید حیات زمین پس از خشکسالی، یا حتی برافروختن شعله معرفت در قلوب غفلتزده دارد. این مفهوم در آیات قرآن کریم، بهویژه در مقام یادآوری معاد و روز رستاخیز، جایگاهی محوری داشته و همواره یادآور این حقیقت است که هر آنچه میراییپذیر است، در نهایت به اراده الهی بار دیگر احیا خواهد شد.
علاوه بر بعد کلامی، واژه احیاء در فقه اسلامی نیز دارای مصادیق عملی و حقوقی مشخصی است. یکی از مهمترین این کاربردها، احیاء موات است که به معنای آباد ساختن و احیای زمینهای بایر و متروکه اطلاق میشود. در فقه، این عمل، چه از طریق کشت و زرع و چه از طریق عمران و بنا، موجب تملک مشروع آن اراضی میگردد و این خود، تأکیدی است بر اهمیت کار و آبادانی زمین در شریعت. از سوی دیگر، در حوزه عبادات، اصطلاح احیاء در مفهوم شب زندهداری یا تهجد به کار میرود. این عمل به معنای بیدار ماندن شب هنگام و صرف وقت در عبادت، ذکر و نماز است که از اعمال مستحب مؤکد در شبهای خاص، بهویژه لیالی قدر، به شمار میرود و از فضایل بزرگ شبهای عبادت محسوب میگردد.
احیاء. [ اَح ْ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ حَی. زنده ها. زندگان: و لا تحسبن َّ الذین قُتلوا فی سبیل اﷲ امواتاً بل اَحیاءٌ عند ربهم یُرزقون. ( قرآن 169/3 ).
به قسطنطین برند از نوک کلکم
حنوط و غالیه، موتی و احیا.خاقانی.|| قبیله ها. قبائل: بفرمودش طلب کردن و در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند. ( گلستان ). || ج ِ حَیاء. رجوع به حَیاء شود.
احیاء. [ اِح ْ ] ( ع مص ) اِحیا. زنده گردانیدن. زنده کردن: و تواتر دخلها و احیاء اموات و ترفیه ایشان به عدل متعلق است. ( کلیله و دمنه ).
از مثال شه امید مرده من زنده گشت
روح را برهان احیا برنتابد بیش ازین.خاقانی.احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم.سعدی.- احیاء ارض؛ احیاء موات.
- احیاء موات؛ احیاء ارض. آباد کردن زمین ویران و عمارت خراب. آبادان کردن زمین و جز آن
|| رواج و رونق دوباره بخشیدن. تقویت کردن: بر آن جمله که در احیاء سوابق معدلت امیر عادل ناصرالدین... سعی نمود تا آن را به لواحق خویش بیاراست. ( کلیله و دمنه ). || یافتن زمین را فراخ نعمت و بسیارنبات: اَحْیَیْنا الأرض؛ یافتیم زمین را فراخ نعمت بسیارنبات. || در فراخی نعمت شدن. زیستن در فراخی نعمت: اَحْیَت ِ القوم؛ زیستند مواشی قوم و نیکوحال شدندو گشتند در فراخی عیش و نعمت. اَحْیَت ِ الناقةُ؛ زیست بچه ناقه. ( منتهی الارب ). || در باران شدن. || شب زنده داری کردن. شب را بیدار گذاشتن. شب زنده داری.
- شبهای احیاء. رجوع به ترکیبات شب شود.
احیاء. [ اَح ْ ] ( اِخ ) آبی است که جنگ عبیدةبن حارث فرستاده پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله بدانجا روی داد. و آن در فرودسوی ثنیةالمرة واقع است. ( معجم البلدان ). و رجوع بامتاع الاسماع مقریزی جزء اول ص 52 شود.
احیاء. [ اَح ْ ] ( اِخ ) موضعی است نزدیک مصرمنسوب به بنی خزرج. ( منتهی الارب ). قریه هائی است واقع در کنار نیل از جهت صعید که آنها را احیاء بنی خزرج گویند و آن شامل حی کبیر و حی صغیر است و بین آنها و فسطاط قریب ده فرسنگ مسافت است. ( معجم البلدان ).
( اَ ) [ ع. ] (ص. ) جِ حی. ۱ - زندگان. ۲ - قبیله ها، خاندان ها.
( اِ ) [ ع. ] ۱ - (مص م. ) زنده کردن. ۲ - آباد کردن زمین.۳ - (مص ل. ) شب را به عبادت گذرانیدن. ۴ - شب زنده داری کردن. ۵ - (اِمص. ) زندگی.
[ویکی فقه] • احیاء، احیاء از صفات فعل خداوند است و به معنای زنده کردن می باشد.• احیاء، در فقه، در مورد شب زنده داری ( تهجد ) و آباد کردن زمین موات ( احیاء موات ) به کار رفته است.
[ویکی الکتاب] معنی أَحْیَاء: زنده ها
معنی مَوْتُ: مرگ - مردن (کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَوْتَةَ: مرگ - مردن (کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَوْتَتَنَا: مرگ ما- مردن ما(کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَوْتِکُمْ: مرگتان - مردنتان(کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مُوتُواْ: بمیرید(کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَوْتِهِ: مردنش(کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَوْتِهَا: مردنش(کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَوْتَیٰ: مردگان(کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی مَیْتَةَ: مرده (کلمه موت به معنای نداشتن حیات واز آثار حیات، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خدای عز و جل فرموده: و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم و در باره اصنام و بتها فرموده: اموات غیر احیاء)
معنی وُجُوهِ: چهره ها (وجه هر چیزی به معنای ناحیهای از آن چیز است که با آن با غیر روبرو میشود و ارتباطی با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمی سطح بیرون آن است، و وجه انسان نیم پیشین سر و صورتش میباشد، یعنی آن طرفی که با آن با مردم روبرو میشود، و وجه خدا چیزی است ک...
معنی وُجُوهَکُمْ: چهره هایتان -رویتان (وجه هر چیزی به معنای ناحیهای از آن چیز است که با آن با غیر روبرو میشود و ارتباطی با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمی سطح بیرون آن است، و وجه انسان نیم پیشین سر و صورتش میباشد، یعنی آن طرفی که با آن با مردم روبرو میشود، و وجه خد...
معنی وَجْهَکَ: چهره ات -رویت (وجه هر چیزی به معنای ناحیهای از آن چیز است که با آن با غیر روبرو میشود و ارتباطی با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمی سطح بیرون آن است، و وجه انسان نیم پیشین سر و صورتش میباشد، یعنی آن طرفی که با آن با مردم روبرو میشود، و وجه خدا چیزی...
معنی وَجْهِیَ: چهره ام -رویم - صورتم (وجه هر چیزی به معنای ناحیهای از آن چیز است که با آن با غیر روبرو میشود و ارتباطی با آن دارد، همچنان که وجه هر جسمی سطح بیرون آن است، و وجه انسان نیم پیشین سر و صورتش میباشد، یعنی آن طرفی که با آن با مردم روبرو میشود، و وجه...
ریشه کلمه:
حیی (۱۸۴ بار)
[ویکی فقه] احیاء (ابهام زدایی). واژه احیاء ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • احیاء، احیاء از صفات فعل خداوند است به معنای زنده کردن• احیاء، دارای کاربردهای مختلف در فقه، به معنای شب زنده داری (تهجد) و آباد کردن زمین موات (احیاء موات)
...
[ویکی فقه] احیاء (صفات خداوند). احیاء از صفات فعل خداوند است.
این واژه از ماده «حیی» و باب افعال، به معنای زنده کردن می باشد. گاه واژه های بعث و اعاده نیز به همین معنا به کار رفته اند: مانند:
(ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُون): «و پس از مرگ زنده تان کردیم باشد که سپاسگزار باشید».
و (مِنْها خَلَقْناکُمْ وَفِیها نُعیدُکُمْ وَمِنْها نُخرِجُکُمْ تارةً أُخری) «ما شما را از زمین آفریدیم و به آن باز می گردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون آوریم».
احیاء، علاوه بر استعمال در موارد حیات پس از موت، در معنای خلق ابتدایی نیز کاربرد دارد، مانند: (هُوَ الَّذِی أَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ...).
در مقابل، واژه اماته از ماده «موت» و باب افعال، به معنای میراندن است. محیی، معید و ممیت از اسمای الهی و اسم فاعل احیاء، اعاده و اماته است.
بحث متکلمان مسلمان از احیاء
متکلمان مسلمان در بحث معاد و برای اثبات وجود حیات برزخی و وجود سؤال و عذاب قبر، درباره این واژه به بحث پرداخته اند. عمده ترین دستمایه متکلمان، آیات فراوانی از قرآن کریم است که واژه احیاء در آن ها به کار رفته است. از همین رو مفسران نیز در ذیل این دسته از آیات به بحث احیاء پرداخته اند.
شرح واژه احیاء توسط شارحان
به دلیل کاربرد این واژه و مشتقات آن در روایات و ادعیه، شارحان روایات و ادعیه نیز به شرح و تبیین این واژه دست زده اند.
احیاء در قرآن
...