ابروئی

لغت نامه دهخدا

ابروئی. [ اَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ابرو. || ( اِ ) خط ابرو }

فرهنگ فارسی

منسوب به ابرو خط ابرو

جمله سازی با ابروئی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 داشت روئی حیدر آسا ابروئی چون ذوالفقار شد بلنداقبال یارم بر درش قنبر شدم

💡 ما که نتوانیم جان در بردن از چنگال مرگ کشته آن خوشتر که ازشمشیر ابروئی شویم

💡 چند سویت نگرم عشوهٔ چشمی بنما عشوهٔ چشم نباشد گره ابروئی

💡 روزه هجر شکستیم و هلال ابروئی منظر افروز شب عید وصالی کردیم

💡 شده برابر چشمش همیشه گوشه‌نشین مدام در خم محراب ابروئی به نماز

💡 خسرو از رخسار شیرین وامق از عذرا ندید چشم وابروئی که من در روی دلبر دیده ام