لغت نامه دهخدا
بدانجام. [ ب َ اَ ] ( ص مرکب ) بدفرجام وآنچه ببدی منتهی شود و بدعاقبت. ( ناظم الاطباء ).بدفرجام. بدعاقبت. ( فرهنگ فارسی معین ):
بدانجام رفت و بد اندیشه کرد
که با زیردستان جفا پیشه کرد.سعدی ( بوستان ).
بدانجام. [ ب َ اَ ] ( ص مرکب ) بدفرجام وآنچه ببدی منتهی شود و بدعاقبت. ( ناظم الاطباء ).بدفرجام. بدعاقبت. ( فرهنگ فارسی معین ):
بدانجام رفت و بد اندیشه کرد
که با زیردستان جفا پیشه کرد.سعدی ( بوستان ).
( ~. اَ )(ص مر. ) بدعاقبت، بدفرجام.
آنچه پایانش بد باشد، بدعاقبت، بدفرجام.
( صفت ) بد فرجام بد عاقبت.
بدعاقبت، بدفرجام.
💡 نیک و بدم از بخت بدانجام سفید است چندان که سیاه است نگین نام سفید است
💡 گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبال هر چند به گردون رسی از خاک به جوشی
💡 آه که آخر نماند ای بت دمساز من حسن بدانجام تو عشق خوش آغاز من
💡 مردیت پس از کمک به گری-اسلون تصمیم گرفت که خانواده اش را به همراه نیک به مینه سوتا منتقل کند تا اعتبار خود را برای برنامه اقامتی که در مرحله آزمایشی بود بازگرداند. اما مردیث یک تماس جراحی بدانجام داد، گری اسلون جراحان بیشتری را از دست داد و بیمارستان با کمبود شدید خون مواجه شد.
💡 تا چه بازی کند این بخت بدانجامم باز نردها باخته این عشق خوشآغاز به من