لغت نامه دهخدا
احقر. [ اَ ق َ ] ( ع ن تف ) حقیرتر. خُردتر. کوچکتر. || خوارتر: احقر من التراب.
احقر. [ اَ ق َ ] ( ع ن تف ) حقیرتر. خُردتر. کوچکتر. || خوارتر: احقر من التراب.
( اَ قَ ) [ ع. ] (ص تف. ) حقیرتر، کوچکتر، خردتر، خوارتر.
حقیرتر، کوچک تر، خوارتر.
حقیرتر، کوچکتر، خوارتر
( صفت ) ۱ - حقیرتر کوچکتر خردتر خوارتر. ۲ - در تخاطب و تحریر گوینده و نویسنده از خود به ( احقر ) تعبیر کند. یا احقر انام. ۱ - کوچکترین مخلوق. ۲ - در تحریر نویسنده از خود بدین ترکیب تعبیر کند.
حقیرتر، کوچکتر، خردتر، خوار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرچه قلم خلق به دفتر زدند تهمت آن بر سر احقر زدند
💡 خاکیان در پایه بالاتر ز جباران که مور به خرامد بر منابر گرچه از شیر احقرست
💡 سؤال کردند از صحبت گفت: نیکوئی صحبت آن باشد که فراخ داری بر برادر مسلمان آنچه برخود میداری و در آنچه او را بود طمع نکنی و قبول کنی جفای او انصاف او بدهی و از وی انصاف طلب نکنی ومطیع او باشی و او را تابع خود ندانی و هرچه از وی بر تو رسد تو آن را از وی بزرگ و بسیار شماری و هرچه از تو بدو رسد احقر و اندک دانی.
💡 به پوش چشم به موری نظر فکن که بود به دیدهٔ خرد احقر ز اکثر اشیا
💡 زهی شاه بزرگ القاب کادنی بندگانت را به خدمت نیز اعظم نویسد ذرهٔ احقر