لغت نامه دهخدا
بی رغبتی. [ رَ ب َ ] ( حامص مرکب ) بی میلی. عدم تمایل. بی اشتهائی:
به بی رغبتی شهوت انگیختن
برغبت بود خون خود ریختن.سعدی.
بی رغبتی. [ رَ ب َ ] ( حامص مرکب ) بی میلی. عدم تمایل. بی اشتهائی:
به بی رغبتی شهوت انگیختن
برغبت بود خون خود ریختن.سعدی.
بی میلی ٠ عدم تمایل ٠ بی اشتهائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن
💡 بعد از آن عبادت اقتضای زهادت کند و زهد حقیقی بی رغبتی بود از هر چیز که میل جسم و طبیعت بدان باشد و طاعت نه به امید بهشت و ترس از دوزخ کند.
💡 شبِ فراق که بی رغبتی سفر کردم نبود فایده هر چند من حذر کردم
💡 در حجاب است ز بی رغبتی ما دلدار ورنه یوسف به خریدار نماید خود را