استرسال

لغت نامه دهخدا

استرسال. [ اِ ت ِ ] ( ع مص )استرسال شَعر؛ فروهشته شدن موی. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ). فروهشتگی موی. فرخالی. || استرسال با کسی؛ گستاخی کردن و مؤانست جستن بوی. ( منتهی الارب ). گستاخ شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). || فرستادن خواستن شتران را قطیعقطیع. گفتن این کلام: ارسل الی الابل ارسالاً؛ ای قطیعاً قطیعاً. ( منتهی الارب ). || خوگر شدن.

فرهنگ معین

(اِ تِ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - به نرمی سخن گفتن. ۲ - موی سر را به طرف پایین انداختن.

فرهنگ عمید

۱. گستاخی کردن.
۲. اطاعت کردن.
۳. انس گرفتن.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] استرسال در سه معنای بلند و فروهشته شدن مو، اطمینان کردن به کسی، روانه شدن به کار رفته است. مفهوم نخست: در باب طهارت آمده است. مفهوم دوم: از آن در باب تجارت سخن رفته است. مفهوم سوم: در باب صید و ذباحه آمده است.
استرسال به این معنا دارای احکامی است که به آن ها پرداخته می شود.
← بلند بودن ریش در وضو
استرسال به این معنا دارای احکامی است که به آن ها پرداخته می شود.
← مغبون کردن کسی که اطمینان کرده
استرسال به این معنا دارای احکامی است که به آن ها پرداخته می شود.
← شکار سگ شکاری
...

ویکی واژه

به نرمی سخن گفتن.
موی سر را به طرف پایین انداختن.

جمله سازی با استرسال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فی‌الجمله چون ایرا سخن‌هایِ او به سمعِ مصلحت بشنید، عنانِ استرسال به دستِ اختیارِ او داد و گفت: اکنون که جانبِ رفتن را ترجیح نهادی و تجنیحِ سهامِ عزیمت، واجب دیدی بِسمِ الله، وَ اِذَا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَی اللهِ، اما بدانک چون اختصاصِ آن قربت یافته شد و چهرهٔ مراد، به زلفِ وصال آن زلفت آراسته گشت، به چند خصلت متحلّی شدن و چند بارِ کلفت را متحمّل بودن، واجب آید، اوّل تقدیمِ فرمانِ پادشاه بر جملهٔ مقاصد واجب و لازم دانی، دوم اوامرِ او را در صورتِ شکوه و وقار نگاه داری، سیوم تحسین و تزیین فرموده و کردهٔ او به وجهی کنی که اتّباعِ افعال پسندیده و امتناع از اخلاقِ ناستوده در وی بیفزاید. چهارم، صیانتِ عرضِ خویش از وصمتِ خیانت رعایت کنی. پنجم، خدمتِ خویش همیشه از حقوقِ نعمتِ او قاصر دانی، ششم اگر خطایی که کس را از آن عصمتِ کلّی مسلّم نیست، صادر آید زود به عذرِ آن قیام نمایی و نگذاری که از قاذوراتِ مزبله گردد که دفع و ازالتش ناممکن باشد، هفتم پیشِ او ترش‌روی و تلخ‌گفتار ننشینی، هشتم با دشمن او به هیچ تأویل دوستی نپیوندی، نهم هر چند ترا بیشتر برکشد، تو خود را فروتر نهی و قدم از پیشگاهِ تقدّم باز پس‌تر گیری، دهم به وقتِ آنک ترا مهمّی فرماید، از او هیچ نخواهی و روی نیکو‌خدمتی به شادخهٔ طمع مشوّه نگردانی و آیینی که خسروانِ پارس هر سال فرمودند، هم از این جهت بود که هر کس مرتبهٔ خویش بیند و قدر نعمت و مقامِ همّتِ پادشاه بشناسد و بدان متّعظ شود. آزادچهر گفت: چگونه بوده‌ست آیین ایشان؟

💡 و گفته‌اند: آفت چون بمال رسد، شکر کن تا بتن نرسد و چون بتن رسد شکر کن تا بجان نرسد، فَاِنَّ فِی الشَّرِّ خِیَاراً. دادمه گفت: عقوبت مستعقبِ جنایتست و جانی مستحقِّ عقوبت و هرک بخود آرائی و استبداد زندگانی کند و روی از استمدادِ مشاورتِ مشفقانِ ناصح و رفیقانِ صالح بگرداند، روزگار جز ناکامی پیشِ او نیاورد. فرّخ زاد گفت: اگر خرس در خدمتِ شهریار کلمهٔ چند ناموافق رایِ ما راندست بغرض آمیخته نباید دانست که مقصود از آن جز استعمالِ رای بر وفقِ مصلحت و استرسال با طبعِ پادشاه که از واجباتِ احوال اوست، نبوده باشد و چون خرس او را متغیر یافت و از جانبِ تو متنفّر، اگر بمناقضت و معارضتِ قولِ او مقاولهٔ رفتی، از قضیّتِ عقل دور بودی و هنجارِ سخن گفتن را با پادشاهان طریقی خاصّست و نسقی جداگانه و مجاریِ آن مکالمت را اگرچ زبانِ جاری و دلِ مجتری یاری‌گر بود، باید که هنگام تمشیت کار فخّاصه برخلافِ ارادتِ او لختی با او گردد و بعضی بصاعِ او پیماید و اگر خود همه باد باشد، وَ جَادِلهُم بِالَّتِی هِیَ اَحسَنُ اشارتست بچنین مقامی و چون سورتِ غضب شهریار بنشست و از آنچ بود، آسوده‌تر گشت، کلمهٔ که لایق سیرِ حمیده و خلقِ کریم او بود، بر زبان براند و شرایطِ حفظِ غیب که از قضایایِ فتوّت و مروّت خیزد، در کسوتی زیبنده و حیلتی شایسته در حضرت مرعی داشتست و مستدعیِ مزیدِ شفقت و مرحمت آمده، باید که ساحتِ سینه از گردِ عداوت و کینهٔ او پاک گردانی و قاذوراتِ کدورات از مشرعِ معاملت دور کنی.