لغت نامه دهخدا
بی میلی. [ م َ / م ِ ] ( حامص مرکب ) انحراف نداشتن. گردش نداشتن بسویی. چفسیدگی نداشتن. || گرایش نداشتن. عدم تمایل. عدم رغبت. فقدان اشتها. رجوع به میل شود.
بی میلی. [ م َ / م ِ ] ( حامص مرکب ) انحراف نداشتن. گردش نداشتن بسویی. چفسیدگی نداشتن. || گرایش نداشتن. عدم تمایل. عدم رغبت. فقدان اشتها. رجوع به میل شود.
انحراف نداشتن. گردش نداشتن. بسویی چسفیدگی نداشتن. یا گرایش نداشتن. عدم تمایل. عدم رغبت. فقدان اشتها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ترک کشتیگیر من میل شنا دارد همی وانچه بیمیلی بود با آشنا دارد همی
💡 آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بیمیلی ما هست آن را پاسبان
💡 چو بیمیلی کند آن خدمت مه چو مه سرگشته و دوار میبین