بیمیلی
مترادفها
اکراه، بیرغبتی، بیاشتیاق
متضادها
اشتیاق، رغبت، میل، علاقه
لغت نامه دهخدا
بی میلی. [ م َ / م ِ ] ( حامص مرکب ) انحراف نداشتن. گردش نداشتن بسویی. چفسیدگی نداشتن. || گرایش نداشتن. عدم تمایل. عدم رغبت. فقدان اشتها. رجوع به میل شود.
فرهنگ فارسی
انحراف نداشتن. گردش نداشتن. بسویی چسفیدگی نداشتن. یا گرایش نداشتن. عدم تمایل. عدم رغبت. فقدان اشتها.
جمله سازی با بیمیلی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ترک کشتیگیر من میل شنا دارد همی وانچه بیمیلی بود با آشنا دارد همی
💡 آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بیمیلی ما هست آن را پاسبان
💡 چو بیمیلی کند آن خدمت مه چو مه سرگشته و دوار میبین
💡 دانشآموز به دلیل بیمیلی شدید به مطالعه و خستگی مفرط، نتوانست در امتحان پایان ترم به خوبی عمل کند و نمره مناسبی کسب نماید.
💡 او با وجود اینکه برای مهمانی دعوت شده بود، اما به دلیل بیمیلی به حضور در جمعهای شلوغ، تصمیم گرفت در خانه بماند.
💡 بیمیلی به انجام وظایف روزمره میتواند نشانهای از بروز افسردگی یا مشکلات روحی باشد که نیاز به بررسی توسط متخصصان سلامت روان دارد.