لغت نامه دهخدا
اوجاع. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وَجَع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( دهار ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). دردها. ( غیاث اللغات ). دردمندی ها. ( آنندراج ). رجوع به وجع شود.
اوجاع. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وَجَع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( دهار ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). دردها. ( غیاث اللغات ). دردمندی ها. ( آنندراج ). رجوع به وجع شود.
( اَ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ وجع، دردها.
= وجع
دردها، جمع وجع
( اسم ) جمع وجع دردها دردمندیها.
جِ وجع؛ دردها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و ثانیا مادر در بدو وجود مشارک و مساهم پدر است در سببیت به آن وجه که اثری که پدر مؤدی آنست مادر قابل شده است، و تعب حمل نه ماهه، و مقاسات خطر ولادت، و اوجاع و آلام که در آن حالت باشد،کشیده، و هم سبب اقرب است در رسانیدن قوت به فرزند که ماده حیات اوست، و مباشر تربیت جسمانی به جذب منافع به او و دفع مضار ازو مدتی مدید شده، و از فرط اشفاق و حفاوت حیات او را بر حیات خود ترجیح داده.
💡 روز و شب رنجه بودی از اوجاع گاه تب داشتی و گاه صداع