درندگی

لغت نامه دهخدا

درندگی. [ دَ رَ دَ / دِ ] ( حامص ) عمل درنده. حالت و صفت درنده. سبعیت. فروست. فروسیت. و رجوع به درنده و دریدن شود.

فرهنگ فارسی

درنده بودن سبعیت.
عمل درنده حالت و صفت درنده فروست

جمله سازی با درندگی

💡 دد پی غذا ریزد خون جانور، لیکن سیر چون شود بندد، از درندگی دندان

💡 و کسی که حکایت درندگی شیر را اندکی شنیده و لیکن چون کم شنیده ملتفت نیست هرگاه کسی او را متذکر کند و نقل حمله های شیر و دریدن او را به او تجدید کند خایف می گردد و خود را محافظت می نماید و کسی که به قوت یا شمشیر خود مغرور است اگر متذکر این شود که گاه است شمشیر خطا کند یا کارگر نشود، و قوت او از من زیادتر باشد، یا حادثه ای روی دهد که باعث ضعف من شود، در مقام حذر بر می آید.

💡 نداری جامیان خلق، اگر از اهل آزاری بیابان مرگ دایم شیر، از درندگی باشد

💡 کسی که خوی او بود چه خوک و سگ درندگی چه ما رو کژدم گزنده، طبع وی زنندگی

💡 از این رو کسی که در خواب بیند که شیری بسوی او چابک می آید تا بدردش، در آن خواب، قوه ی تفکر ماهیت زیانمند آن درنده را درمی یابد، قوه ی ذاکره درندگی آن جانور را درک همی کند، حافظه حرکات و صورت ظاهر آن را درک می کند و سرانجام مخیله تمامی آنها را درک کرده و شیر را بخیال اندر همی آورد.