لغت نامه دهخدا
ددمنش. [ دَ م َ ن ِ ] ( ص مرکب ) ددصفت. ددطبیعت. وحشی خوی. درنده خوی.
ددمنش. [ دَ م َ ن ِ ] ( ص مرکب ) ددصفت. ددطبیعت. وحشی خوی. درنده خوی.
دد صفت
💡 گفتا که ای گروه ستمکار و ددمنش بی زار از شما نبی و کردگار شد
💡 از فیلمهایی که وی در آنها نقش داشتهاست، میتوان به «لوئیس کانلاس یا راهزنان مادرید» و «کالبد ددمنشان» اشاره نمود.
💡 آزادمردی و خرد و پاکی نیت با بدخویی و ددمنشی توأمان که دید
💡 «از جنگافزارها و مردی میسرایم، که رانده بهدست سرنوشت، از کرانههای تروآ، نخست به ایتالیا و کرانهای لاوینیوم آمد. او، بر اثر خشم بیامان یونو ددمنش، با نیروی خدایان فرازین، بسی بر زمین و بر دریا افکنده شد. بسی رنج برد و پیکارها دید تا اینکه توانست شهری بنیاد نهاده ایزدان لاتیوم را بدان جای آورد. از آنجا بود که تبار لاتینها آمد و پدران آلبایی، و حصارهای رم ارجمند.»
💡 دو سال پس از تشکیل این گروه، رویدادهای عجیبی در کوهستان آرکلی رخ میدهد. چندین قتل که به شکل بسیار ددمنشانهای اتفاق افتاده بود. در شامگاه ۲۳ ژوئیه ۱۹۹۸، یک قطار مسافربری، در نزدیکی کوهستان آرکلی به دلایل نامشخصی منهدم میشود. دوساعت پس از این رویداد استارز خود را وارد این ماجرا کرد.