خم دادن

لغت نامه دهخدا

خم دادن. [ خ َ دَ ] ( مص مرکب ) برگردانیدن. منحنی کردن. دولا کردن. کج کردن. تعویج. تعقیف. حنو. تحنیه. تحنیت. عطف. اماله. ( یادداشت بخطمؤلف ):
فروبرد سر سرو را داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم.فردوسی.گر ز خیمه سوی جنگ آمد و خم داد کمان
دشمن او را چه به صحرا و چه در حصن حصین.فرخی.چون بصف آید کمان خویش دهد خم
از دل شیران کینه کش بچکد خون.فرخی.چه شوی رنجه بخم دادن بالای دراز.فرخی.اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان
لیکن به پیش میر بکردار چنبرند.ناصرخسرو.کدامین سرو را داد او بلندی
که بازش خم نداد از دردمندی.نظامی. || کنایه از رد کردن و دفع نمودن. ( انجمن آرای ناصری ):
شاهی که چو کردند قران پیلک و دستش
البته کمان خم ندهد حکم قران را.انوری.

فرهنگ معین

(خَ. دَ ) ۱ - (مص م. ) کج کردن. ۲ - (مص ل. ) مطیع شدن، نرمی نشان دادن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - کج کردن پیچیدن تاب دادن. ۲ - دفع کردن رد کردن. ۳ - مقاومت کردن.
بر گردانیدن منحنی کردن

ویکی واژه

کج کردن.
مطیع شدن، نرمی نشان دادن.

جمله سازی با خم دادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پاسخم دادند خندان کای عزیز این بپوشیدست اکنون بر تو نیز

💡 آمد آن پیره‌زن به دم دادن خامهٔ خام را به خم دادن

💡 دو کس را در ره دین تخم دادند ره دنیا بهر کس برگشادند

💡 گفتم ای جان جهان خدمت تو بوسه بسست چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز