لغت نامه دهخدا
تعییب. [ ت َع ْ ] ( ع مص ) معیوب کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). عیبناک ساختن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء )( از اقرب الموارد ). || به عیب منسوب نمودن کسی را. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تعیب شود.
تعییب. [ ت َع ْ ] ( ع مص ) معیوب کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). عیبناک ساختن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء )( از اقرب الموارد ). || به عیب منسوب نمودن کسی را. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تعیب شود.
(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - معیوب ساختن. ۲ - به عیب نسبت دادن.
معیوب کردن، عیب دار کردن چیزی، به عیب نسبت دادن.
۱ -( مصدر ) عیب دار کردن معیوب ساختن. ۲ - بعیب نسبت دادن. جمع: تعییبات.
معیوب ساختن.
به عیب نسبت دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بزرگان چون ببینند این عجب را که عارف بسته از تعییب لب را