بیوگی
مترادفها
بیوه بودن، بیوه شدن
لغت نامه دهخدا
بیوگی. [ وَ / وِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی بیوه. بی زنی و بی شوهری. ( ناظم الاطباء ). ثیوبة. ( منتهی الارب ). و رجوع به ثیوبة شود.
فرهنگ عمید
بیوه بودن.
فرهنگ فارسی
بیشوهری بیزنی.
فرهنگستان زبان و ادب
{widowhood} [مطالعات زنان] 1.دوره ای که در آن یک زن بیوه می ماند 2. وضعیت بیوه بودن
جمله سازی با بیوگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از کربت غربتش درون ریش وز محنت بیوگی غم اندیش
💡 میخورد بیوگی و اسیری مرا به گوش اما به راستی نمیافتاد باورم
💡 او پس از سالها تحمل سختیهای ناشی از بیوگی و تنهایی، توانست با کمک فرزندانش دوباره لبخند را به چهرهاش بازگرداند و زندگی جدیدی را آغاز کند.
💡 تجربهی تلخ بیوگی در سنین جوانی میتواند تأثیرات عمیق و ماندگاری بر شخصیت و نگاه فرد به آینده و روابط اجتماعی او در طول زندگی داشته باشد.
💡 بسیاری از زنان در دوران بیوگی با چالشهای اقتصادی و اجتماعی بسیار دشواری روبرو میشوند که نیازمند حمایتهای گسترده از سوی خانواده و دولت است.